![]() |
![]() |
|
|
به راستی که وجود یک دشمن و یک مقصر تمام گناهان کبیره ٫ چه رضایت و تسکین غیر قابل انکاری برای وجدان است!
کارل گوستاو یونگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:27 توسط میثم خدادادی |
|
|
چقدر زود ٫ دیر می شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:25 توسط میثم خدادادی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:34 توسط میثم خدادادی |
|
|
پروانه ی من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است ،
نه می تواند پرواز کند ، نه بمیرد. (دانته)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:30 توسط میثم خدادادی |
|
|
شب بود. سرد بود. تاریک بود. و از همه بدتر او برایم ناز میکرد. خسته بودم. حوصله نداشتم. حوصله هیچچیز و هیچکس را نداشتم. می خواستم او را نوازش کنم. میخواستم او هم مرا نوازش کند ، ولی او برایم ناز میکرد. مشغول کار دیگری بود ، نمیدانم چه کار میکرد. خیلی هم آرام و با طمئنینه کارش را انجام میداد. دلم میخواست بفهمد که خستهام. دلم میخواست بفهمد که حوصله ندارم. دلم میخواست همه چیز روبراه باشد. ولی او برایم ناز میکرد. من هم تصمیم گرفتم که بروم. گفتم: «میروم و دیگر هیچ وقت بر نمیگردم». گفت: «کجا؟». گفتم: «نمیدانم. اما آنقدر میروم تا بهترین را پیدا کنم». گفت : «بمان». گفتم : «من حوصله ندارم ، تازه خسته هم هستم ، آنوقت تو ناز میکنی؟!». گفت: «نرو». ولی دیگر دیر شده بود ، چون تصمیم خودم را گرفته بودم. او برای نرفتنم به تکاپو نیفتاد. همانطور آرام مشغول انجام کارش بود. گفتم: «اینجا آخر خط است ، دارم میروم». نگاهم کرد ، لبخندی زد و دوباره مشغول شد. انگار نه انگار که داشتم میرفتم. بیخیالِ بیخیال بود. هر لحظهای که میگذشت برای رفتن مصممتر میشدم. نمیدانم چرا ، اما واقعا حوصله نداشتم. این درست نیست که وقتی من حوصله ندارم و خیلی هم خستهام ، او ناز کند. این رسمش نبود. اما خب ، دیگر شده بود. رفتم. رفتم تا بهترین را پیدا کنم. دوست داشتم بهترین من وقتی حوصله ندارم و خستهام ، ناز نکند. آخر نمیشود که حوصله نداشت ، خسته هم بود و . . . جستجو را از همان حوالی آغاز کردم. همه کوهها و دشتها را گشتم. همه دریاها و اقیانوسها را قطره به قطره نظاره کردم. همه شهرها و کشورها را هم. اما نیافتم. باز هم گشتم. تمام زمین را گشتم. حتا به آسمان رفتم و همه جای آن را نیز گشتم. آسمان خیلی بزرگ بود ، طوری که چند بار گم شدم ، ولی بهترین آنجا هم نبود. به دنیای نوشتهها رفتم. تا آن زمان سرزمینی به آن متنوعی ندیده بودم. آنجا مملو از اسطورهها و ناجیان جهان بود ، مملو از اسیرانی بود که حتا از اسارت خود خبر نداشتند ، مملو از قوانین و شخصیتهای عجیب و غریب بود ، مملو از انسانهایی بود که برای رسیدن به هدفهایشان همه زندگی خود را از دست داده بودند ، مملو از قانونشکنی و قانونشکنان بود ، مملو از فراق و مملو از وصال بود ، مملو از زمانها و مکانهای مختلف بود ، مملو از زشتی و زیبایی بود. آنجا مملو از بدترینها و بهترینها بود. ولی من هیچیک از آن بهترینها را نمیخواستم ، چون من به دنبال بهترینِ یگانه بودم. من بهترینی را میخواستم که روزی بهترین دیگری پیدا نشود و جلوی او عرض اندام کند. بهترینی را میخواستم که همیشه بهترین بماند. سرگردان شده بودم. نمیدانستم چه کنم. خیلی گشته بودم. باید مییافتمش. باز هم به جستجوی خود ادامه دادم. محدوده جستجو را بزرگتر کردم و به سرزمین گستردهتری وارد شدم. وسیع و بیاندازه بود خلاقیت و فکر و تخیلم. خیلی گشتم. پر از بیراهه بود. کلافه شدم. اما آنجا هم پیدایش نکردم. دیگر جایی نمانده بود که بگردم. همه جا را گشته بودم. سرگردان و آوارهترین شده بودم. خسته و بیحوصلهتر از همیشه. به فکر او افتادم. دلم برایش تنگ شده بود. دلم برای نازش هم تنگ شده بود. اشک از چشمانم جاری شد. برگشتم. خیره نگاهش کردم. او از جنس جهانهایی که گشته بودم نبود. هیچکدام از آنها نمیتوانستند او را در خود جای دهند. آرام نگاهم کرد و لبخندی زد. نگاه و لبخندش آشنا بود ، درست مثل همان نگاه و لبخندی که قبل از رفتن از او دیده بودم. او منتظرم بود. از همان اول میدانست که بر میگردم. این را از نگاه و لبخندش فهمیدم. به همین خاطر برای رفتنم بیتابی نکرد و جلویم را نگرفت. همانطور خیره نگاهش میکردم. صبح شده بود. تازه آن موقع بود که فهمیدم او بهترین است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:9 توسط میثم خدادادی |
|
|
شروع به فکر کردن ، شروع به تحلیل رفتن تدریجی است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 توسط میثم خدادادی |
|
|
آن روز که بهار بود ، هوا هم خوب بود و صدایی شبیه صدای لطافت پوست را نوازش می کرد و شکوفه ها و جوانه ها رخ می نمایاندند و رگی از باران هم جلوه ای نشان می داد. آن روز که بهار بود و آسمان نیز آبی بود برای اولین روز کاری از خانه بیرون آمدم تا بهار به آن قشنگی را میان همه نگاه ها و صداها ببینم.از خانه بیرون آمدم تا احساس سرزندگی و شادابی و لطافت و مهربانی را در کارنامه زندگی ام بیشتر ثبت کنم. از خانه بیرون آمدم تا با مهربانی ها و لطافت صداها و گرمی نگاه ها ، شوق بودنم را به درجه یک دل دریایی برسانم. با هزاران هزار امید از خانه بیرون آمدم که زیبایی و شکوه طبیعت را به تشنگی نگاهم هدیه دهم. با لبخندی در دل از خانه بیرون آمدم تا مهر دل ها را دارویی برای چراهای خود کنم. اما افسوس ، افسوس و صد افسوس. افسوس که هر چه رشته کرده بودم پنبه شد. بهار شده بود ، اما آدم های اطرافم همچنان زمستانی مانده بودند. به جای صدای لطافت ، صدای گوشخراش ملامت را شنیدم. به جای رخ نمایاندن شکوفه ها و جوانه ها ، قیافه هایی خشک و غریبه که در نگاهشان چیزی جز سرما نبود رخ نشان دادند. به جای رگی از باران بهاری ، سیلی از کینه ها و نفرت ها جلوه کردند. از خانه بیرون آمدم اما به جای دیدن آسمان آبی ، اسارت و تیرگی سلول های انفرادی دست ساز فکر بشر را دیدم. از خانه بیرون آمدم ، اما در کارنامه زندگی ام احساسی مبهم و بغضی عظیم و همیشگی ثبت شد. بیرون آمدم اما شوق بودنم به جای رسیدن به درجه یک دل دریایی ، به درجه یک شک بدون گریز رسید. هزاران هزار امید من نا امید شد و تنها هدیه ای که به نگاهم ارزانی شد سرمای زمستانی بود که نمی دانم در بهار چه می کرد. با لبخندی در دل از خانه بیرون آمدم تا مهر دل ها را دارویی برای چراهای خود کنم ، اما به جای مهر در دل ها ، غربت در آن ها دیدم و به جای خوراندن دارو به چراهایم ، زهر بر آنان ریخته شد. آن روز که بهار بود و هوا هم خوب بود در واقع زمستان بود ، آن هم زمستانی وحشتناک. آن روز گذشت و به جای آن همه چیزهای قشنگ ، تشنگی صداها و غریبگی نگاه ها و غربت دل ها و زخم خاطره ها و سقف پریدن ها و دریدن حرکت ها و زجه های بی پناهان و هزاران هزار چیز عجیب دیگر نصیبم شد. شب که آمد و همه رنگ های هستی به سیاهی بدل شد با خود اندیشیدم بهار که هست ، هوا هم که خوب است ، شکوفه ها و جوانه ها هم که هستند ، رگ های بهاری هم که هست ، آسمان هم که آبی است ، پس این درد بزرگی که ساعت هاست خواب را از چشمانم به یغما برده از کجا آمده است؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 17:15 توسط میثم خدادادی |
|
|
لازم دانستم تا اين دو مقوله را كمي بررسي كنم. تكرار ، و معنا. اين دو مقوله كه هر كدام جهتي خاص به زندگي آدمي مي دهند در يك راه و در يك مسير قرار دارند ، ولي يكي به طرف بالا مي رود و ديگري به طرف پايين. يكي به طرف جلو و ديگري به طرف عقب. در هر صورت در خلاف جهت يكديگرند. در تكرار تفكر وجود ندارد. تکرار یک محدودیت است ، ولی تفکر پرواز است. تفکر محدودیتها را میشکند حتی اگر راهی مملو از سنگلاخ باشد. تفکر نردبان معنا است و در به وجود آمدن آن نقش به سزایی دارد. تكرار يك عادت است. عادتي كه بنابر شرايط موجود شكل گرفته است. در عادت تفکری وجود ندارد. عادت ، حک شدههایی در ضمیر ناخودآگاه انسان است و بدون هیچ گونه استنتاجی هر روزه اجرا میشوند. بنابراین در تکرار تفکری نیست. تكرار ، انسان را به درجه حيوان ميرساند ، چون حيوان است كه راه ميرود و ميخورد و ميخوابد. انسان هم اگر در تكرار اسير شود به درجه حيوانيت رسيده است البته با اين تفاوت كه انسان نطق ميكند ولي حيوان نطق نميكند. در تكرار هدف وجود ندارد. اما وجود معنا انسان را هدفمند ميكند ، چون انسان با گوشهای از حقیقت پیوند خورده است و مسئلهای را فهمیده که به سطح بینش او از زندگی عمق میدهد. معنا جهت حركت را مشخص ميكند و در صورت وجودش تكرار از ميان ميرود ، چون براي رسيدن به هدف بايد حركت كرد. اما در تكرار حركتي وجود ندارد. تكرار مسير دوراني گذر از شبانهروز است. اما انساني كه در زندگياش هدف داشته باشد برای رسیدن به هدفش حاضر است هر سختی و هر رنجی را تحمل کند. حاضر است در جهت حرکت در راستای ارزشهای زندگیاش هر گونه تغييري را در زندگي خود بدهد و بنابر شرايط موجود بپذيرد. هر كجا تكرار باشد معنا وجود ندارد. انسان معناگرا حاضر نيست همه روزهاي زندگياش مثل يكديگر باشند ، حاضر نيست زمان مرگش برسد و در تمام روزهاي زندگي كار يك روز را انجام داده باشد. بنابراين هر كجا معنا وجود داشته باشد تكرار وجود ندارد. اين دو هميشه بر ضد يكديگرند. هميشه يكديگر را نفي ميكنند. وجود يكي عدم وجود ديگريست. ميتوان از وجود يكي ، عدم وجود ديگري را نتيجه گرفت. تكرار غير از يك حركت جسماني حركت ديگري را به دنبال ندارد. ولي وجود معنا منجر به يك حركت دروني نیز مي شود. حركتي كه درد و رنج و غمي واقعي و حقيقي را برای آدمی به همراه دارد. تكرار انسان را به درجههاي بي ارزش وجود ميرساند ، چون اعمال انساني در آن جايي ندارد ، ولي معنا به انسان هويتي انساني ميبخشد ، چون نتیجه چند عمل و واکنش انسانی در درون آدمی است. تكرار آدمی را به مرگ نزديك ميكند ، ولی معنا آدمی را به حقيقت نزدیک میکند. امیدوارم بتوانیم با شناخت هر چه بیشتر جنبههای خوب و بد زندگی و همینطور شخصیت آدمی ، در انتخاب مسیر و هویتی انسانی تواناتر شویم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:31 توسط میثم خدادادی |
|
|
هر انسانی در زندگی خود کارهایی را انجام میدهد و اتفاقاتی برایش میافتد که در بیشتر وقتها تبدیل به تجربه و اندوختهای گرانبها میشود. برخی انسانها کارهای بیشتر و مهمتری را در زندگی انجام میدهند و اغلب آنها را به صورت یک کتاب ثبت و در اختیار بقیه نیز قرار میدهند. حال این کتاب تصویری است از زحمات یک انسان که ممکن است سالها زمان صرف آن شده باشد. ما میتوانیم با خواندن آنها به تجربه و دنیای ایشان راه پیدا کنیم. کتابها از جهانهایی صحبت میکنند که تنها برای نویسنده آن وجود داشته و تنها نویسنده ، آن جهان را حس یا کشف کرده است. کتابها متنوعاند. رمانها و داستانها ، کتابهای علمی ، کتابهای فلسفی ، کتابهای عرفانی ، کتابهای مذهبی ، کتابهای روانشناسی و . . . این کتابها ما را به جهانیهایی میبرند که تا آن زمان برای ما ناشناخته بودهاند. آنها ما را به مکانهای مختلفی از جمله اعماق زمین ، کرات آسمانی ، اعماق یک ذهن و . . . میبرند. خلاصه هر کدام از این کتابها ما را به جایی و جهانی میبرند بدون اینکه ما واقعا به آن جهان رفته باشیم. در این کتابها همه جور خطر ، اتفاق ناگوار ، غم ، شادی ، فرا غ ، وصال ، حس و هر گونه تجربهای وجود دارد. ما با خواندن کتاب ، این تجارب را به دست میآوریم بدون اینکه در دنیای واقعی برایمان اتفاق افتاده باشد. مثلا بدون اینکه در دنیای واقعی تصادفی اتفاق بیفتد یک تصادف و اثرات ناشی از آن تجربه میشود ، بدون اسارت و رفتن به زندان ، اسارت و رفتن به زندان تجربه میشود ، بدون اینکه طاعون بیاید ، آمدن طاعون تجربه میشود ، بدون اینکه در دنیای واقعی عزیزی بمیرد ، مرگ یک عزیز تجربه میشود و . . . شناختن و آشنا شدن با این جهانها و فهمیدن آنها که در نهایت تجربیاتی را نیز برای ما به ارمغان میآورند باعث میشود در واقعیت و دنیای واقعی با فکر و پختگی بیشتری کارهای خود را انجام دهیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:36 توسط میثم خدادادی |
|
|
لازم دانستم تا مقوله فهمیدن و حفظ کردن را کمی بررسی کنم تا تفاوت عظیمشان در ظاهر شبیهشان مشخص شود. اما فهمیدن چیست؟ و حفظ کردن چیست؟ روزانه با آدم های مختلفی روبرو می شویم که خود را از منظرهای گوناگونی از اطرفیانشان بالاتر می دانند ، اما شمار کسانی که حرف های قشنگ می زنند کمند. سخن نوشته حاضر درباره اینان است که حرف هایی قشنگ می زنند. خواندن کتاب می تواند در راه فهمیدن انسان کمک زیادی بکند. اما این عمل می تواند شدیدا خطرناک هم باشد. آری ، همین کتاب خواندن را می گویم ، ممکن است بسیار خطرناک باشد. کسی که اهل خواندن کتاب است ، اگر با هدف فهمیدن بخواند ، با خواندن هر کتاب بیشتر به فکر فرو می رود. با خواندن هر کتاب جزئی از حقیقت را در می یابد که برای فهمیدنش باید تفکر کند. این حرکت ، حرکتی واقعی خواهد بود که در درون آدمی رنج و درد زیادی را به همراه دارد. چنین آدمی صادق است ، چون برای رهاشدن از جهل باید با خودش روبرو شود و خود درونی اش را ببیند. در این صورت است که می شود خود را اصلاح کرد. حرکت در راه فهمیدن ، راهی سخت و دشوار است که هر کسی توان پیمودن آن را ندارد. اما کسی که اهل خواندن کتاب است و هدفش فهمیدن نیست ، قبل از اینکه تصورش را بکند گمراه شده است ، می دانید چرا؟ چون می تواند در جامعه به راحتی برتری خودش را نشان دهد. می تواند با جملاتی که از روی کتاب ها حفظ می کند در بیشتر جمع ها برتری یابد. می تواند در مباحثه با بیشتر آدم ها خیلی سریع پیروز شود. می تواند جملاتش را با گفتاری تزئین کند که مخاطبش جا بزند. اما واقعا اینان چه می گویند. آیا فهمیدهاند چه می گویند؟ بدبختانه در چنین وضعیتی ، به دلیل اینکه این توهم از درونی ترین احساسات آدمی سرچشمه می گیرد ، انسان در قضاوت برای خیر یا شر بودن این احساس دچار اشتباه می شود و دچارشدگانش متوجه نمی شوند چه بلایی سرشان آمده و این احساس را از درونی ترین ذرات انسانی موجودیت خود می پندارند. البته این احساس واقعا هم گول زننده است و برای مقابله با آن صداقتی عظیم لازم است. صداقتی که بتواند خودشان را با خودشان روبرو کند و روبرو شدن خود ، با خود واقعی ، رنجی عظیم همراه با تحمل و صبری زیاد را می طلبد؛ و به این خاطر است که این اتفاق کمتر می افتد؛ و تنها اتفاقی که برایشان در حال افتادن است ، حرکت در راستای گمراهی است. و اینگونه است که از فهمیدن تا حفظ کردن راهی عظیم است و برای حرکت در راه حقیقت و آزادی بایستی آن را شناخت. باید آن را شناخت تا هیچگاه برای رسیدن به حقیقت و آزادی دچار نادانی و اسارت نشد؛ و همیچنین باید آن را شناخت تا کسانی که می فهمند از کسانی که حفظ می کنند مشخص شوند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:50 توسط میثم خدادادی |
|
|
چند شب پیش در بین کسانی بودم که از وجود تفاوت میان خودشان با بقیه سخنها میگفتند. سخنهایی که به همراه تفکری ژرف از درونشان گفته میشد. انسان بودند.
من سالهاست که گرگ را دوست دارم. شاید نتوانم دقیقا دلیلش را بیان کنم. به قول سعید(البته این عین نوشته نیست) : «درندگیاش قانون نمیشناسد». درندگیاش برای بعضی موارد نمادین ، نمادی انسانیتر از حرکت انسانهاست. آن شب دلم خیلی برای گرگ تنگ شده بود. آن قدر که اگر کنارم یک گرگ بود میخواستم بغلش کنم. درست است که گرگها برای رها شدن از گرسنگی موجودات و حیوانات اطرافشان را میدرند ، ولی قانونشان چنین است. باید چنین کنند. آنشب احساساتم نسبت به گرگها شدیدتر شد. گرگها تن و دست و پا و خرخره را میدرند ، اما آن آدمها می خواستند شخصیت و احساس و ایمان و اعتقاد و مسئولیت و دوست داشتنم را بدرند. آنشب فهمیدم که زندگی در شهر و در تمدن خطرناکتر از زندگی در جنگل است. فهمیدم که حیوانات در جنگل آرامش بیشتری از ما شهرنشینان متمدن دارند. آنشب به جنگل و حیوانات و درندگیهایشان حسادت کردم. آنشب میخواستم به بیابان بروم تا چند گرگ را پیدا و برای دوستی انتخاب کنم؛ و حتی اگر برای دوستی نشد چند گرگ گرسنه را پیدا کنم تا مرا بدرند. گوارای درندگی پر محبتشان باد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:28 توسط میثم خدادادی |
|
|
در همان شب که از سرما سنگ روی سنگ بند نمیشد و تمام اصوات هستی یخ زده بود و فقط زوزه گرگها شنیده میشد که به دنبال غذا میگشتند و تمام حرکت هستی بی حرکت شده بود و در آن شب که آبی از آسمان گرفته شده بود و جز سیاهی چیز دیگری نبود آری ، در همان شب که همه در خواب بودند و من بودم و غلظت سیاهی آسمان بی پهنه خلوص و همان شب که سنگ ها گریهای بی صدا را در تاریخ زنده میکردند از درد بیداری که در شب به آسمان خیره شده بود و همان شب که ابر دلش سوخت بر گریه سنگ ها و باریدن گرفت و همان شب که آن بیدار آسمان را نیز به گریه انداخت و تمام هستی پاک شد و آسمان گریست گریست برای یکی شدن درد و شب و گریست از گرانی درد بی دردان و در آن شب که سیاهی آسمان بر تک تک سلولهای شهر غلبه کرد و همه چیز شب بود و جز شب چیز دیگری نبود و در آن شب که بی پناهی بر سیاهی آسمان چیره شد و در همان شب که کلاغها آزادنه به هر طرفی که میخواستند میرفتند و به بقیه رشک میورزیدند بدون آنکه نگران شلیک گلولهای باشند آری ، در همان شب در همان شب که گرسنهها گرسنه بودند و سیرها سیر و در آن شب که چیزی جز سیاهی نبود و تنها راهنمای من چراغی بود در آن دورها و در آن شب که صندلی پارک خالی و تنها شد و چراغ هم خاموش شد و من ماندم و وجودم و سیاهی شب و من متحر سیاهی بودم و سیاهی متحر من آری ، در آن شب که از همین دوردستها صدای درد می آمد و سیاهی یکباره می بلعیدش و در همان شب که ناله و درد ، سیاهی شب را در هم شکستند و شب با درد و ناله پیوند خورد و سیاهی و خلوصش که از صدای درد تاب نیاوردند و پیمانی همیشگی بستند برای یکی شدن با همه دردها و در همان شب که جغدها و خفاشها بر سر حکمرانی زمین یکدیگر را میدریدند و جز سیاهی چیز دیگری نبود آری ، در همان شب و در همان شب که زمان بی مصرف و کهنه شده بود و ساعت ها کاری از دستشان بر نمیآمد و تقویم ها چیزی را نشان نمیدادند و در آن شب که خواب بی صدای اینان آسمان را غمزده کرده بود و آسمان که خاموش ماند و چیزی نگفت و در همان شب که سیاهی سعی کرد به درون ذهن کرم شبتاب هم نفوذ کند در آن شب آری ماه من ، آری ، در همان شبها و من در تمام آن شبها تنها به تو میاندیشیدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:22 توسط میثم خدادادی |
|
|
جایگاه تعهد و مسؤولیت در جامعه ما گم شده است. سوالی که گمان میکنم در حال حاضر فراموش شده این است که آیا وضعیت جامعه ، به وظیفه یک انسان اجتماعی جهت میدهد یا نه؟ و اینکه آیا انسان اجتماعی در برابر جامعه خود وظیفه و مسؤولیتی دارد یا نه؟ و آیا انسان اجتماعی باید برای رفع مشکلات جامعه خود قدمی بردارد یا نه؟ اینها سوالاتی هستند که اگر مفقود شوند ، جامعه استحکام و انسجام خود را از دست میدهد و نه تنها دیگر تلاشی در جهت بهبود وضعیت نخواهد شد ، بلکه خود تبدیل به مشکلی بدتر میشود. ما در جامعهای که از سر و رویش طبقاتی بودن میبارد تا چه باید مواظب اعمال و رفتارمان باشیم؟ خط قرمز کارهایمان کجاست؟ در چنین جامعه ای ، انسانیت چه عملی را به ما حکم می کند؟ وقتی پسربچهای را میبینیم که صبح تا شب یک جا نشسته و آرزوی کفشهایی را برای واکس زدن میکشد ، آیا مهمترین مسئله در فکر ما باید انتخاب شام شب بین چلوکباب سلطانی و چلوگوشت باشد؟ وقتی پیرمردی را میبینیم که باز از صبح تا شب ، حتا در سرمای 15 درجه زیر صفر سر چهار راه ایستاده و دستمال کاغذی میفروشد تا شاید چند صدتومانی در آخر شب سود کند تا بتواند زن و بچهاش و خودش را از مرگ نجات دهد و بعضی وقتها هم اشک میریزد ما اجازه داریم به فکر به روز رسانی گوشی موبایلمان باشیم؟ وقتی انسانهایی را میبینیم که حتا نان هم ندارند بخورند باید بنشینیم و با نوش جان کردن کمی تأسف قضیه را فراموش کنیم؟ و زمانی که صدها و صدها مشکل و درد و رنج و سختی در همسایگی ما وجود دارد وظیفه ، انسانیت و عمل به «بنی آدم اعضای یکدیگرند» کجا میرود؟ آیا باید بگوییم «مصلحت خدا در این است»؟ آیا باید تأسف بخوریم و قضیه تمام شود؟ آیا در چنین وضعیتی درست است مهمترین مشغولیت ذهنیمان چیزی غیر از این مسائل و سعی در یافتن راهی برای از میان بردنشان باشد؟ آیا درست است که دختربچهای با حسرت به دستان خالی پدر زمانی که به خانه میآید نگاه کند و ما بنشینیم و به فکر جنس فرش زیر پاهایمان باشیم؟ آیا درست است در چنین وضعیتهای دردناکی به فکر شمع و گل و پروانه باشیم؟ آیا کسی میتواند در محضر وجدان خویش به چشمان پسر واکسی یا پیرمرد دستمال فروش نگاه کند؟ آیا کسی میتواند با وجود چشمان مملو از حسرت آن دختربچه ، در آیینه نگاه کند؟ آیا کسی میتواند اینها را ببیند و باز هم خود را انسانی دیندار بپندارد؟ آیا درست است کسی چشمان خود را بر روی مشکلات جامعه ببندد؟ آیا با بستن چشم هایمان از ما رفع مسؤولیت می شود؟ ای کاش به جای این همه تابلوی تبلیغاتی و این همه لباس رنگارنگ و این همه و اعمال پوچ و این همه درگیری بر سر هیچ و این همه فکر و تأسف بی فایده و این همه خواندن کتاب و این همه خود را جای روشنفکران جا زدن ، و به جای این همه ادای انسانها را در آوردن ، کمی هم انسانی عمل کنیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 12:13 توسط میثم خدادادی |
|
|
میخواهم از تاوانی برایت بگویم که اگر گریبانت را بگیرد در زندگی روز خوش نخواهی داشت. اگر قبول کنی راهی را که انسانی است و عزم جزم کنی برای پیمودنش و شروع کنی زندگی خود را بر اساس قوانین انسانی ، باید تاوانی سخت را بپردازی. گاهی اوقات پیش میآید که اتفاق بدی برایت میافتد. معمولا میتوانی آن را برای بقیه تعریف کنی که آنها با همدردیشان تسکینت دهند. ولی این تاوان را برای کسی نخواهی گفت. دردیست که کسی آن را نمیفهمد. دردی میشود خلق شده از راهت و از اهدافت تنها برای خودت. همیشه در درونت میماند و مانند خوره فرسودهات میکند. چاره هم نداری. آگاهانه انتخابش کردهای. دیگر نمیتوانی مانند اطرافیانت در مورد همه چیز حرف بزنی ، چون میدانی معمولا موضوعات آنقدر سطحی نیستند که بشود راحت در موردشان نظر داد و همچنین میدانی اگر کسی مدام در مورد مسائل مختلف نظر دهد یا دروغ میگوید یا سخنش ارزش حتا شنیدن هم ندارد. دیگر با آنان در مورد خیلی چیزها یا شاید هم تمام چیزها اشتراکی نداری ، چون دید و نظرگاهت با آنان متفاوت است. دیگر نمیتوانی در مورد سیاست با آنان حرف بزنی ، چون میدانی حرف زدن از سیاست کار تو نیست. دیگر نمیتوانی با آنان بحث کنی ، چون میدانی که بحثت با آنان تبدیل به مشاجره میشود ، چون در صحبتهاشان چیزی جز شنیدهاشان نمیگویند و با دلایلی ساده میتوانی مغلوبشان کنی. دیگر نمیتوانی با آنان همراه باشی ، چون جهان برای تو مملو از ابهام است و برای آنان مملو از وضوح. دیگر نمیتوانی پیش روی آنان از بعضی مسائل حرف بزنی ، چون میدانی بعضی موضوعات آنقدر عمیقند که کمتر کسی در جهان به خود اجازه این کار را میدهد. دیگر خودت را با آنان از یک جنس نمیدانی ، چون آنان هر روز زندگیشان تکراری و شبیه به هم است تا روزی که بمیرند ، اما تو نمیخواهی تا زمان مرگت اسیر تکرار شوی. دیگر نمیتوانی از اهداف و ارزشهای زندگیات برای آنان بگویی ، چون آنان حتا با چنین کلمههایی هم بیگانهاند. دیگر نمیتوانی از حقیقت و آزادی حرف بزنی ، چون گمان میکنند که آزادند ، و حقیقت هم ، همین است که هست. شاید حتا دیگر نتوانی دوستشان داشته باشی ، چون وجودشان چیزی جز انحراف و کجروی و بردگی را برایت تداعی نمیکند. و در چنین وضعیتی تو تنها میشوی. تنها و بیکس. آنچنان تنها و بیکس میشوی که لحظههای زندگی برایت تبدیل به جهنمی سوزان میشوند. و این تنهایی و بیکسی تاوان راهیست که انتخاب کردهای. تاوان انسانی زندگی کردن توست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:16 توسط میثم خدادادی |
|
|
رسالت بشنو از من چون حکایت می کنم از جدایی ها شکایت می کنم بشنو از من قصه های خوب و بد با چنین شعری رسالت می کنم تا توان دارم زنم فریاد و داد تا نفس دارم قیامت می کنم ای خدا ای صاحب دل های ما با زبان دل صدایت می کنم بشنو از من ای صنم اسرار دل با خداوند آشنایت می کنم مردمان گم کرده ره گشتند و بس من به این جریان خیانت می کنم عاشقی گم گشته در دنیای ما سالکان را من هدایت می کنم گر کنم فاش آن رموز عاشقی آنچنانم ، آنچنانت می کنم گر خوری یک جرعه از جام الست بی زمان و بی مکانت می کنم پرده ها را پاره کن ، آزاده باش این سخن را من اطاعت می کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 13:7 توسط میثم خدادادی |
|
|
سخن نخست
یه سلام گرم و صمیمی به شما دوستان عزیزم؛ چند سال بود که فکر راه انداختن یه وبلاگ ذهنم را مشغول کرده بود ، اما قبلا تا این حد که الآن اشتیاق دارم ، اشتیاق نداشتم. نوشته های وبلاگ یه خوبی دارن و اون اینه که آدم هر چیزی را هر جوری که دوست داره می نویسه. مثلا میشه هیچ قالب خاصی نداشت و نوشت. میشه از یه خاطره شروع کرد و یه مقدار حرف فلسفی زد ، بعد یه ذره داستان نوشت. میشه بهش کمی از تاریخ هم اضافه کرد ، میشه نوشته کمی هم رنگ مقاله یا سرمقاله به خودش بگیره ، می توان بیتی نوشت با شور و شوق و اشتیاق ، می توان مصرعی را هم گفت بی وزن و بی قافیه ، بعد هم کمی از جرعه عشق بهش اضافه کرد. میشه با هر زبونی که آدم دوست داره بنویسه. چه معجونی میشه! توپ! و این معجون چه ها که نمی کنه. ممکنه آدمایی بیان اینجا که من تا الآن ندیدمشون. ممکنه این آدما را من هیچوقت توی زندگی نبینم. آدمایی که می تونیم با همدیگه ارتباط داشته باشیم و از این ارتباط به بهرین شکل استفاده کنیم. هر چقدر فکر می کنم تعداد دوستان دور و برم که می تونیم همدیگه را صادقانه نقد کنیم به چهار یا شاید هم خوشبینانه تر به پنج نفر هم نمی رسه. اما اینجا همگی می تونیم تعداد زیادی از این دوست ها داشته باشیم؛ دوستانی که صادقانه می خوان به هم دیگه کمک کنن. صادقانه منتظر خواندن نظرات صادقانه شما هستم. امیدوارم بتونیم با کمک همدیگه قدمهایی را در جهت شناخت و آگاهی هر چه بیشتر برداریم. دوست صمیمی همه شما میثم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 10:47 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
میثم خدادادی
شماره تماس:09183601744 |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
دیگران - سایت ادبیات ایران و جهان خوابگرد سلام فاحشه! بوسه های عاشقانه ام بر باد - رویا نوری همان همیشگی - فرنوش حبیب نژاد اراک آنلاین |
|
RSS
|