|
|
|
|
در ابتدا کمی سخت است، بر می خورد بهت، ناراحت می شوی، غمگین می شوی، غصه می خوری، درد می کشی، شاید بارها و بارها در خود بشکنی، خرد شوی، اشک بریزی. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 14:50 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
آرام روی
نیمکت توی پارک نشستم. امروز اولین روز بود، اولین روز سال سی ام. عجیب تر،
تنهاتر، غمگین تر و سخت تر از همه ی اولین روزهایی که تا کنون گذشته بودند. امروز
سلول های متورم شده ی مغزم باز هم با زمان مواجه شد، با حرکتش، با صبرش، با آرامش
اش، با بیگانگی اش و از همه بدتر با بی رحمی اش. زمان بی رحم ترین است. سیگاری
روشن کردم. ساعت ها بود که نشسته بودم. باز هم نفهمیدم با دردهام باید چه کنم، باز
هم نفهمیدم با همه آرزوهایی که همچنان آرزو مانده اند باید چه کرد، امروز بیشتر
نفهمیدم که با خاطراتم چه کنم، امروز بیشتر از همیشه نفهمیدم که خاطراتم از جان من
چه می خواهند. دیگر تحمل این نفهمیدن هام را نداشتم، از خودم برخاستم و آن طرف
نیمکت نشستم. حالا خودم نبودم، آن دیگری شده بودم. کنار خودم نشسته بودم و حالا
دیگر خیلی چیزها را نمی فهمیدم. ذهنم را درک نکردم، حافظه ام را اصلن درک نکردم.
دیگر ذره ای خاطراتم را نفهمیدم و بیشتر و بیشتر نفهمیدم که در کجای جهان خویش
هستم. فقط می دانستم در کنار خودم نشسته ام و سیگار می کشم. دیگر چیزی از آرزوهایم
نفهمیدم، اثری از خواسته هایم ندیدم، اصلن دیگر چیزی نمی خواستم، نمی خواستم جای
خاصی باشم، نمی خواستم در کنار کسی باشم، هیچ چیزی نمی خواستم. اینجا بود که دیگر
نه دردی بود و نه غصه ای، سبک، خالی، بدون هیچ حسی. که خسته شده بودم، از تمام
خواسته هایی که همیشه داشته ام و چون داشته ام همیشه جای چیزهایی خالی بوده. دیگر
خسته شده بودم از چیزهایی که همیشه نبوده اند. دیگر از همه ی آنهایی که سال ها بود
بودنشان را می خواستم، اما همیشه وزن سنگین نبودنشان را به دوش کشیده بودم خسته
شده بودم. بس بود. همینطور که با بی اعتنایی در کنار خودم نشسته بودم زندگی را
دیدم، خود خودش را، چیزی کم نداشت، همانی بود که بود، ناب. و آنجا
تازه فهمیدم من آن دیگری نیستم که در کنار خودم روی نیمکت توی پارک نشسته ام و
سیگار می کشم. من خودم بودم و او آن دیگری بود. سیگار را که نه، اما کیفم را
برداشتم، آرام برخاستم و بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندازم آرام آرام گریختم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 9:29 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
نارضایتی ام از برخی موارد موجود در زندگی که دیشب اشک و بغض ام را همراه با هم در آورده بود، امروز همراه اتوبوسی در وسط خط ویژه که با سرعت زیاد و بوق ممتد از جلوی صورتم گذشت و مرا چندین ثانیه به همراه همان صدای بوق که در سرم پیچ می خورد سر جای خودم خشکاند، رفت. همراه با همان اتوبوس، یکجا و به یکباره ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 14:28 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی بود در تصور یافتن گمشده هایم در زیر درخت آلبالو بودم،
چند شب پیش این درخت را یافتم، ذره ذره زیر آن را گشتم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 9:58 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 8:58 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب خواهم مرد. خواستم قبل از مرگ وصیت نامه ای بنویسم. شاید کمی عجیب به نظر برسد که زمان مرگ خودم را می دانم، اما خب می دانم و دلیلش این است که امشب این خود من هستم که می خواهم خودم را بکشم. امشب در یک زمان هم قاتل و هم مقتول خواهم بود که با این اتفاق، با وجود تفکراتی که داشته ام، زمان را به سخره خواهم گرفت و همزمان قاتل و مقتول خواهم بود. چاره ای نیست، باید این اتفاق بیفتد. بین دو دنیای کاملن متفاوت معلق مانده ام. برگشتن به اولی ممکن نیست، روند زندگی در دومی هم بدون قطع ارتباط با اولی به طور طبیعی اتفاق نمی افتد، و اینکه در نتیجه نه می توانم در اولی درست زندگی کنم و نه در دومی. فقط یک راه می ماند و آن اینکه در اولی بمیرم تا بتوانم در دنیای دوم درست زندگی کنم. مردن سخت است، شاید 5 ماه است که برای مرگ امشب خودم جان کندم، نزدیک 5 ماه جان کندم تا امشب بتوانم آرام بمیرم. در این چند ماه حس سخت و سنگینی داشتم. آلبوم برداشت دوم پیمان یزدانیان این حس را شدیدتر می کرد. حس مرگ، غم، حس از این به بعد نبودن، حس جدا شدن از همه ی آن آدم ها و داشته هایی که هر کدام قسمتی از زندگی ام بودند، قسمتی از حافظه و قسمتی از خاطراتم. از آنجایی که این نوشته آخرین نوشته ای خواهد بود که از من به جا می ماند دوست دارم اندکی خود را خالی کنم تا سبک تر بمیرم. دلتنگی برای آدم هایی که دوستشان دارم سخت است. در این مدت مدام ذهنم به عقب بر می گشت تا راهی پیدا کند که نمیرم، که از دستشان ندهم، که باز هم آنها را داشته باشم، آن آدم ها را، آن رابطه ها را، آن وضعیت ها، اتاق قشنگم را، و خیلی چیزهای دیگر، ولی راهی نبود، فاصله ها زیاد شده بود و دیگر نمی توانستم ارتباط برقرار کنم. دیگر نمی توانستم حسم رو بگویم. دنیای آدم های اطرافم از دنیای من فاصله ی زیادی گرفته بود که دیگر قادر به نزدیک شدن به این آدم ها نبودم. دیگر نمی شود کاری کرد. امشب مجبورم که بمیرم. این اجبار انتخاب خود من است. هنوز شکه ام از حسادت آدم هایی که سال ها با همه ی وجود دوستشان داشتم و هر زمانی که توانستم کمکشان کردم. دنیای من، دنیای درون من این شکلی نبود و هنوز هم نیست. هنوز شکه ام، خیلی زیاد. هنوز از بزرگ بودن بعضی اشتباهات خودم حیرت زده ام. اشتباهاتی در رابطه هام، مواضعم در برابر دیگران و شاید مهم تر از اینها رفتارهام، و اینکه در این حدود ده سال اخیر حرکت کردم و زحمت کشیدم و حرف نزدم و عمل کردم و یاد گرفتم و سعی کردم به نتیجه ای رنگ قطعیت ندهم و جایی گیر نکنم که فهمیده بودم حقیقت به جز همه جا هیچ جای دیگری نیست و می دانستم که از حرف چیزی در نمی آید. اما اشتباهاتم خیلی چیزها را خراب کرد و حالا وضعیتی دارم که قضاوت بعضی ها آن را صفر می داند. این غمگینم می کند و چقدر راحت، چند نفری که حرکت های من احساس بزرگی را در آنان می کشت و وجدانشان را ناراحت کرده بود فرصت پیدا کردند تا این احساس ارضا نشده را آزاد کنند و از وضعیتم سوء استفاده کنند. می دانم که خیلی زحمت نکشیدم، ولی کم هم نبوده، اما نداشتن برنامه ریزی و دید بلندمدت و اشتباهاتی دیگر نتیجه ها را کم کرد. این را می پذیرم. خودم کردم. علاوه بر این ها در حدود همین 5 ماه که بین زندگی اول و دوم در نوسان بودم و اندکی زندگی دوم را تجربه کردم، چیزهایی را یاد گرفتم که قبلن نمی دانستم و با فهمیدن و درک کردن همین موارد در همین مدت کم، دید و نگرشم در مورد خیلی از شیوه های زندگی کردن تغییر کردند و متوجه شدم که خیلی چیزها را بلد نبودم. با وجود تنبلی هایی که کردم، زندگی م خالی نیست. خیلی کارها کردم، تجربه های خوب و ارزشمندی رو کسب کردم. خیلی چیزها رو یاد گرفتم که نسبت به دیگران اصلن کم نیست، اما در حد خودم خیلی کمه، که البته مهم هم باید همین باشه. حالا باید به خودم ثابت کنم که همه ی این هایی که فهمیدم و یاد گرفتم و کسب کردم بسیار با ارزشند. من به این اثبات نیاز دارم. خیلی ها رو دوست داشتم، حس دوست داشتن رو برای خیلی ها داشتم و همین الآن هم دارم، برای آدم هایی که شاید هیچ وقت نفهمیدن و هیچ وقت دیگه هم نخواهند فهمید. این برای من باارزشه، از اینکه همه ی چیزایی که فهمیدم و یاد گرفتم و کسب کردم، من رو به داشتن حس دوست داشتن نزدیک تر کرد و این حس رو در من بیشتر کرد، خوشحالم. اما حافظه م، همیشه نگران بودم و می ترسیدم زمان مرگ با حافظه ای خالی از خاطره های قشنگ روبرو شوم. می توانست بیشتر باشد اما همین هم کم نیست. لحظه های خوب و صمیمانه ی زیادی با آدم های اطرافم داشتم. دوست دارم این آدم ها بدانند که ارزش آن لحظه ها برای من ذره ای کم نخواهد شد و حتی لحظه لحظه این ارزش ها بیشتر هم می شوند. شاید آن اتفاقای قشنگ و آن صمیمیت ها و آن رفاقتای به یاد ماندنی، از این به بعد فقط حق حضور در خاطره های من را داشته باشند. با راه انداختن سفرها، سعی خودم را کردم که فضای صمیمیت را بزرگ تر کنم و صمیمیتی که می توانست وجود داشته باشد را به آدم های دیگری نیز بچشانم. از دست هیچ کس ذره ای دلگیر نیستم، هیچ کس. حتی اون دوستی که راست راست داره زندگی شو می کنه و به تصورش نمی رسه که چه بد کرد با من و چه آسیبی که به من نزد، و خودش رو مبرا می دونه و لابد تصور می کنه اونقدر آدم بدی نیست که منظور من باشه و تو افکارش به نیت هایی که داشته رجوع می کنه و شاید گاهی از حس صداقت خودش لذت هم ببره، اما می دونم به حدی خالی از شجاعته که نمی تونه تصور کنه دوستیش یه چیزی تو مایه های دوستیه خاله خرسه بوده و همه ی جریان ذهنی و روانی ش شده جبران و پر کردن همه ی کارایی که نکرده. فقط یکی دو مورد سوء تفاهم و شاید اشتباه از طرف من که امیدوارم آنها هم به خاطر بعضی اشتباهاتم من رو ببخشند و از من ناراحت نباشند. می خواهم بدانند که من هم اشتباه کرده ام و هرگز عاری از اشتباه نبوده و نیستم. همیشه آدم های اطرافم را خیلی دوست داشتم، اما می دانم نتوانستم این را بگویم، و حتی نتوانستم دوست و رفیق خوبی باشم و یک کار درست و حسابی براشان بکنم، آره نتوانستم. نتوانستم، چون بلد نبودم. همانطور که گفتم تازه دارم بعضی چیزها را می فهمم و یاد می گیرم. پدرم رو از دست دادم. سخت بود. بعد از اون اتفاق فهمیدم موجود ارزشمندی رو از دست دادم. خیلی جاها دیدم، حتی تو فیلم ها، که چه رابطه ی قشنگی بین پدرها و بچه ها هست، که چطور پدر پشتیبان پسره، و چطور هر دو به هم کمک می کنن. بد جوری بدون پشتیبان شدم. پشتیبانی خانواده ام رو هم از دست دادم، آنها نتوانستند بفهمند چه در سر من می گزرد و مدام قضاوتم کردند. بی گناه قضاوت و متهم شدم. حقم نبود. زمان حضورم قضاوت شدم، می دانم وقتی نباشم باز هم عده ای قضاوتم خواهند کرد. می نشینند و حرف می زنند و کلمه ها را به یکدیگر پیوند می دهند و جمله می سازند و هنوز نفهمیده اند که از دیگری حرف زدن و همان دیگری را با خط کش ذهن خودشان اندازه گرفتن، به جز پوشاندن حفره ها و کوچکی های خودشان و همچنین به دست آوردن حس برتری چیز دیگری نیست. دردناک است، اما بعضی هنوز نفهمیده اند که تمام قوانین و منطق هایی که وجودشان، آنها را خوشحال می کند، حتی اگر درست و بدون افراط و تفریط به دست آمده باشند، نتیجه ی اتفاقات و واقعیت ها و عواملی هستند که فقط آنها در زندگی تجربه کرده اند، که همزمان با همه ی این اتفاقات، هزارها اتفاق و تجربه ی دیگر هم در این هستی برای آدم های دیگری وجود داشته که ممکن است نتیجه گیری ها و منطق های دیگری به همراه داشته باشد. باید بگویم همه ی این نتیجه گیری ها می توانند درست باشند، اما قسمتی از سرزمین بزرگ درستی ها. هر کس بسته به زندگی ی خودش قسمتی از این سرزمین را درک کرده و فهمیده. با تمام شادی ها و قشنگی ها و لذت ها و سختی ها و ندانستن ها و دوری ها و خاطره ها و آسیب ها و، و با تمام اشک و آه و حسرت و یه عالمه غمی که هست، زندگی رو چیز جالبی شناختم. زمان دادم، سال ها. سال ها. تا چیزایی رو بفهمم. همیشه زمان رو یکی از مهم ترین موجودیت هایی می دونستم که هست، از جهات و جنبه های مختلف که الآن نیازی به طرح و گفتن خیلی از جنبه های این قضیه نیست. چیزی که هرگز تکرار نمی شه. لحظه لحظه ی اون، هر کدوم فقط یک بار حضور دارن و فقط به اندازه ی همون یک باره که می شه لحظه ها رو حس کرد و اونا رو فهمید. کاش بشه در مقابل این لحظه ها، که در هر صورت داریم اونا رو از دست می دیم، چیز یا چیزای با ارزش تری رو به دست بیاریم. زندگی جالبه، آره جالبه. گاهی غمگینیم، گاهی غصه داریم، گاهی شادیم، گاهی می خندیم، گاهی اشک می ریزیم، گاهی همه چی خوبه، گاهی همه چی داغونه، گاهی همه ی دنیا زشت و ناخوشایند می شه، گاهی حس خوبی داریم، گاهی هر چی فحش و بد و بی راه بلدیم به زمان و آدماش می دیم، گاهی تصور می کنیم اتفاق خوبی افتاده و خوشحال می شیم، گاهی فکر می کنیم بدترین اتفاق دنیا رخ داده و یک باره همه ی کشتی هامون غرق می شن، بدون اینکه از آینده و مسیرهایی که می تونه برامون وجود داشته باشه خبری داشته باشیم، یا از مسیرها و اتفاقاتی که به واسطه ی این اتفاق برامون پیش می آن اطلاعی داشته باشیم، آره، به یک باره همه ی کشتی هامون غرق می شن، بدون اینکه بدونیم اتفاقی که ممکنه در زمان وقوع خودش، خیلی بد و وحشتناک به نظر بیاد، شاید در گذر زمان و از نگاه آینده تبدیل به یک اتفاق خوب بشه یا برعکس و هزارتا شاید دیگه. آره، با همه ی تصوراتی که داریم و با همه ی جهان هایی که مدام برای خودمون می سازیم و توی اونا زندگی می کنیم، و با همه ی چیزای دیگه ای که وجود داره، باید بگم زندگی مقوله ی جالب و شگفت انگیزیه. آره، گاهی بد جوری شگفت انگیز می شه، گاهی می شه تکه های زیبایی از زندگی رو ساخت، اونا رو دید، فهمید، حس کرد و توی اونا جاری شد، آنچنان که همه ی زشتی ها و غم ها و غصه ها و همه ی چیزای بد رو تحمل می کنیم که فقط گاهی، فقط گاهی اون زیبایی ها رو باز هم تجربه کنیم و بچشیم. همه ی اینا می تونن واقعی باشن. گاهی می شه جوری زیست که از شیوه ی زیستن قشنگ ترین حس ها رو به دست بیاریم. می شه زیبا زندگی کرد. زندگی ارزش زیبا زیستن رو داره، ارزش زیبا زیستن رو داره، اگر با همه وجود توی زندگی حضور داشته باشیم و با همه ی قدرت و توان برای زندگی بجنگیم، زندگی ارزش جنگیدن رو هم داره، نه برای اینکه فقط به هدف هامون برسیم، که شاید اصلن نرسیم. ارزش جنگیدن رو داره برای اینکه انسان این ارزش رو داره که برای خواسته هاش بجنگه، ارزش جنگیدن رو داره اگر برای خواسته هامون بجنگیم، بجنگیم بدون اینکه نگاه ها و چارچوب ها و قضاوت ها و هیچ چیز دیگه ای بتونه جلومون رو بگیره، بجنگیم بدون اینکه کم بیاریم یا ذره ای ابروهامون خمیده بشه. و مسئله ی مهم دیگه اینکه فکر می کنم عاشق شدم. عاشق دختری که موفق شده خودش بشه و خودش باشه و خودش بمونه. دختری که بزرگ شده و بزرگی رو به دست اورده. همیشه بزرگترین معیاری که برای با هم بودن داشتم همین بزرگی بوده، باید ببینم بعد گذشت مدتی که نیستم، چه اتفاقی برای حسم می افته، حسی که می دونم بر پایه ی شناخته به وجود اومده و می دونم که گذشت زمان این شناخت رو بیشتر خواهد کرد، شناخت این دختر خوب و مهم تر شناخت بیشتر حس خودم. من از خیلی جاها گذشتم تا به اینجا رسیدم، احتمالن اونم اتفاقای زیادی براش افتاده و حالا سر جای خودشه. امیدوارم بشه از این به بعد، از اینجا به بعد رو باهم ادامه بدیم بدون اینکه فرقی بکنه از کجاها گذشتیم که حالا به اینجا رسیدیم، البته از اینجا به بعدکه نه، از یه کم بعدتر به بعد، چون الآن نمی شه، نمی شه چون وضعیتم مناسب نیست. البته همین الآن هم دارم برای این باهم بودن تلاش می کنم. لازمه که این زندگی بر من بگذره تا چیزهایی رو بفهمم و زندگی کردن رو بیشتر یاد بگیرم. امیدوارم نبودنم درک بشه، و امیدوارم تونسته باشم حسم رو رسونده باشم. به هر حال این زندگی جدید کوتاه نیست، اما بلند هم نخواهد بود. از اینکه زندگی جدیدی رو شروع کردم خوشحالم، خیلی زیاد، پر از وجدم. شروع همیشه برام زیبا بوده. می تونم با کوله باری از تجریه در یک وضعیت جدید متولد شوم، از صفر شروع به ساختن کنم و خیلی از اشتباهاتی که گذشته کردم رو دیگه نکنم. می تونم تو این دنیای جدید یه عالمه تجربه ی جدید به دست بیارم و زندگی کردن رو بیشتر و بیشتر و بیشتر بفهمم و یاد بگیرم. اگر نبودنم کسی رو رنجونده یا می رنجونه عذر خواهی می کنم، چاره ای نیست، من به این زندگی نیاز دارم. حسم، منظورم، دلایلم و همه چی رو تو همین وصیت نامه گفتم و منظور خاص دیگه ای از نبودنم ندارم. امیدوارم اگر فرصتی پیش اومد تا باز کنار همدیگه باشیم، بتونم در کنارتون نسبت به گذشته حضور زیبا و مفیدتری داشته باشم. شاید نتونم به گذشته برگردم و یه شروع زیبا بسازم، ولی می تونم همین الآن شروع کنم و یه پایان زیبا بسازم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 16:52 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
تولدتان مبارک. یادم هست. تولدتان مبارک. این چند روز تولد چند نفر از آدمایی بود که برام عزیزن . یادم هست، شرمنده که نیستم و حضوری بهتون تبریک نمی گم، اما بدونین که یادم بوده و هست، همیشه هم یادم می مونه. وضعیتم یه کم خاصه، بد نیست، فقط یه کم خاصه. تیر ماه هم همینطور، تولد چند نفر از آدمایی که خیلی برام عزیزن. تولد شما رو هم پیشاپیش تبریک می گم. باید پیشاپیش تبریک بگم، چون روز تولد شما هم نیستم، منو ببخشید. دوستتون دارم ، زیاد. . . . تا چند روز دیگه آخرین پست این وبلاگ رو می زارم. سال ۸۵ با عصیان شروع شد و حالا در وضعیت جستجوی انسان از دست رفته با یه وصیت نامه به پایان می رسه. نمی دونم یعنی چی. تا چند روز دیگه، فعلن.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 19:53 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه ها می خندیدند ، با صدای بلند. از کنارشان گذشتم، نگاهشان کردم و گذشتم. خنده هاشان خوب بود، زیبا بود ، خوشحالم می کرد. ای کاش تا می شود بخندند، آری بخندید بچه ها، تا می توانید بخندید خوب است که هنوز نمی دانید زندگی رو های دیگری هم دارد و اینطور نخواهد ماند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 18:33 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
همه چی خوبه، این یه مسئله، یه مسئله ی دیگه هم این که : چه تجربه های خوبی! خب سختن، یعنی این چندوقته که سخت گذشت، خیلی هم سخت، شرایط و وضعیت های سخت و عجیب غریب، شخصیتا و آدمای عجیب غریب، گاهی برای معمولی ترین وسیله ی زندگی یا عادی ترین شرایطی که داشتم، دلتنگیم به اشک رسید، ولی . . . من با میثم 3 ماه پیش که این اتفاقا براش نیفتاده بود فرق زیادی کردم. میثم 3 ماه پیش اکبرو ندیده بود، حسین رو، یونسو، آقای جدی، آقای جدی که خودش پروژه ایه، آقای هراتی، محمد، بابک حرومزاده، و کلی آدم دیگه که تا حالا ندیده بودم، میثم 3 ماه پیش، خیلی نمی دونست دادسرا و قاضی و چک دزدی و چی بگم والا! میثم 3 ماه پیش بی پولی رو چشیده بود، اما تو یه شهر بزرگ کثیف شلوغ، اونم تنها.! . . .. میثم 3 ماه پیش، دلتنگی برای آدمای دور و برشو تجربه کرده بود، اما ، . . . ، میثم 3 ماه پیش، فکر می کرد قدر بعضی داشته هاشو نسبتن خوب فهمیده، اما دوری از اونا بهش فهموند نه. میثم 3 ماه پیش کجا و من کجا؟ میثم 3 ماه پیش کجا و من کجا!؟ میثم حالا، بدون شک سنجیده تر و درست تر از میثم 3 ماه پیش زندگی خواهد کرد. میثم 3 ماه پیش خیلی به داشته هاش فکر کرده بود و سعی ش بر این بود که بتونه بیشتر و بیشتر ارزش داشته هاش رو بفهمه، اما میثم حالا قدر داشته هاش رو خیلی بیشتر از قبل می فهمه. آره قبلن گفته بودم، خیلی وقتا شرایط عادی زندگی مون، همونی که شاید گاهی ازش خسته هم بشیم، تو یه زمان دیگه، آرزومون می شه، یه زمان دیگه یعنی همون زمانی که دیگه اون شرایط رو نداریم. وقتی نداریمش و از دست می دیمش، تازه یکی یکی داشته های قشنگ و با ارزشش به چشممون میاد و کم کم می فهمیم همون شرایطی که خیلی عادی بود و ما ازش خسته هم شده بودیم، چقدر تو خودش چیزای خوب داشت. خلاصه اینجوری دیگه . همه چی خوبه، آره ، همه چی خوبه. و اینکه من عاشق شدم، آجر روی آجر، خشت روی خشت، برای رسیدن، برای ساختن، برای هنرمندانه ساختن و زیبا ساختن. دیگه اینکه . . . چی بگم دیگه؟ دیگه باید برم خونه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:9 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی دیگه نمی تونی همه چیز رو توی خودت نگه داری، باید بگی، باید بریزیش بیرون، و می ریزی، چاری ای نداری، تو حرفت رو می زنی، اما اینجا یه اتفاق بد می افته و اون اینه که حرفت و خودت به اتفاق هم قضاوت می شید، تو حرف خودت رو زدی، اون چیزی که هست، اما حرف تو، تو ذهن مخاطبت چیز دیگه ای می شه و بهت بر می گرده و تو به خاطر چیزی که نگفتی و به خاطر چیزی که ساخته ی ذهن مخاطبته و به خاطر چیزی که اصلن وجود نداره متهم می شی. همین جاست که درد دیگه ای به دردات اضافه می شه. آه که این اتفاق شوم قضاوت، سمی ترین و خطرناک ترین و کشنده ترین گلوله ایه که تا حالا شناختم. آهای آدما! اگه می خواید کلامتان، کلامی که بزرگ می پنداریدش و گاه گمان می برید درست ترین حرف موجود است و انبوهی از تجربه و تفکر پشتبان آن است، گلوله ای کشنده و دردناک برای دیگران نشود، خوب گوش کردن را بیاموزید. خوب گوش کنید و قبل از آنکه نتیجه ای بگیرید یا ذهنیتی در مورد مخاطب یا حرف هایش پیدا کنید، خوب به گفته هایش بیندیشید. او جای دیگری غیر جای شماست. طرف مقابل شما جایگاه و وضعیت و تفکرات و تجربه ها و اتفاقات و خلاصه زندگی خودش را دارد. قوانین ذهنی خود را کنار بگذارید و تمام تلاش خود را برای درک زندگی او و کردار و گفتارش و بستر آنها و دلایلش بکنید، که با این کار سه کار بزرگ کرده اید: اول اینکه صمیمیتی بزرگ تولید کرده اید که این هم برای شما و هم برای او لذت بخش و گرانبهاست. دوم آنکه با درک او لذتی بی همتا را به او هدیه کرده اید که این به شما هم خواهد رسید. و سوم اینکه از شلیک گلوله ای دردناک و مرگبار که می توانست در اثر عدم درک او، با کلام و رفتار به او شلیک کنید، جلوگیری کرده اید. آهای آدما! ما حق قضاوت نداریم. خطکشی که شاید سالها برای به دست اوردنش تلاش کردیم، فقط برای خود ما درست خواهد بود، آن هم شاید. بیایید با خطکش خود، دیگران را اندازه گیری نکنیم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 20:10 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
تلفن - شرکت - پلیس - نامه - شوک - دادسرا - وحیدیه - آدم احمق - دردسر - منیریه - دادسرا - شلوغی - صف - درد - شکایت - نامه ی بانک - آقای از خود راضیه حرومزاده - من - شعبه ی شش - انتظار - دستبند- شاکی - متهم - دادخواهان - دادخوانده - امور رایانه - طبقه سوم - قاضی - نوشتن ماجرا - کدوم ماجرا؟ . . .
منو چه به اینجاها؟ می پرسه: چی شده؟ میگم: نمی دونم. بهش بر می خوره تو دلم می گم: چرا باور نمی کنه؟ هنوز هم نمی دونم چی شده و چی داره می شه. میگه: چی رو نمی دونی؟ خب فقط گزارش کن فقط تو دلم می گم: باشه ، می گم، گزارش هم می کنم. اما باور کن الآن شکه ام. شکه شدم. کجایی آرامش من؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 17:34 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کاش قسمت کوچکی از دلیل نبودنم در آنجا، فرار نبود. سر جای خود نیستم، به وقت مناسب سر جای خودم پهلو نگرفتم، لق می زنم. شاید همین است که درد دارم، که سر جای خود نیستم، مثل تکه ای از پازل که اگر سر جای خودش نباشد، یا لق می زند یا جا نمی رود، و اگر بخواهیم به زور جا دهیم اش، باید فشارش دهیم. شاید درد من هم همین است، که دارم خودم را به زور جا می دهم. ای کاش قسمت کوچکی از دلیل بودنم در اینجا فرار نبود.
* * *
هویت وبلاگم دارد متلاشی می شود. نمی خواستم، از همان روز اول نمی خواستم دل نوشته شود. اما دارد می شود. چاره ای نیست، برای سلامتی ام لازم است. اینجا تهران است، شهری پر و مملو. مملو از فاصله، مملو از تنوع، مملو از خواب و بی خوابی، مملو از کار، مملو از ابروهای هفتی شکل و هشتی شکل، مملو از خوراک برای ذهن، مملو از دخترانی که گاهی در نگاه اول زیبا می نمایند، مملو از درد، مملو از جدا شده ها، مملو از مرگ های تدریجی، مملو از مُسَکِن های رنگارنگی که قدرتشان زیاد است در ایجاد فاصله میان انسان و خودش، اینجا تهران است، و من اینجا در این هیاهوی زشت چه می کنم؟ آخر من کجا و اینجا کجا؟! مگر خلوت اتاق قشنگم چه کم داشت؟ سکوت که بود، پیمان یزدانیان که بود، موزیک آمیلی که بود، کتابها که بودند و فیلم ها هم، شب که بود، نامه ها که بودند، شعر ها، احساس قشنگ بودن که بود، غم و غصه های خودم را هم که داشتم، عزیزان که بودند، دوستان که بودند، عکس هایم که بود، اشک ها هم که گاهی می آمدند، پس . . . ، پس چه کم بود؟ من چه کم داشتم که حالا اینجا باید بجویمش؟ دلم تنگ شده، خیلی زیاد، گاهی دلتنگی برای خاطرات زیبایی که در حافظه ام دارم می خواهد مغزم را منفجر کند. دلم تنگ شده، برای خیلی ها. کاش همه ی آدم ها گاهی دوری را تجربه کنند، تا نزدیکی را بفهمند، فاصله را بچشند تا از مزه ی کنار هم بودن لذت ببرند ، همان است: زمانی قدر آب را می فهمیم که نیست. و چه دردناک است حضور بشر، هرگز ارزش داشته هایش را نمی فهمد، هرگز، البته چرا، شاید روزی معدودی از آنها را بفهمد، همان روزی را می گویم که دیگر نداردشان! احساس پیاز خرد شده ی شناور در روغن مایعی را دارم که دارد در تابه سرخ می شود. جلز و ولز. * * * و اینکه چه حس زیبا و قشنگی دارم از اینکه عاشق یکی شدم و به شدت دوستش دارم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 18:32 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کاش بترکاند و همه چیز تمام شود نمی دونم این زخم ها و این دردها ، با اینکه هنوز گرمم و خیلی هم دردش رو حس نمی کنم ، از ذهنم و از زندگی ام و از فکرم و از نگرش هام و از لحظه هام و حتی از چهرم پاک می شه یا نه ؟! نمی دونم دوباره می شه مثل یه آدم زخم نخورده فکر کرد، نوشت، آدم ها رو دوست داشت، پیاده روی کرد، سفر رفت، رمان خوند، و هزارتا کار دیگه کرد؟! خیلی بیشتر از توانایی تصورم از خرد شدن خرد شدم. نمی دونم می شه این روزا رو فراموش کرد یا نه؟ فراموش؟ معلومه که نمی شه فراموش کرد، اصلا مگه می شه دردها رو فراموش کرد؟ مگه می شه زخم ها رو فراموش کرد؟ شاید یه زخم خوب بشه ، اما جاش می مونه، به خدا می مونه. نگام کنید! کاش می شد شکست. کاش می تونستم بشکنمو همه چی رو تموم کنم ، کاش می تونستم به خودم بقبولونم که کم اوردم. اما نمی شه ، یعنی نمی تونم، همون روزایی که داشتم ذره ذره خودمو کشف می کردم ، داشتم مجوز انجام خیلی کارا رو هم از خودم می گرفتم. دیگه روان و جهانبینیم بهم اجازه نمی ده که کم بیارم یا بشکنم یا گردنمو کج کنم ، یا وایسمو حرکت نکنم . . . یا . . . دیگه دیگه نمی دونم والا رفقا ، خیلی جدی نگیرید ، اینا رو بزارید به حساب اینکه می خواستم یه کم درد دل کنم، تا شاید یه کم خالی بشم. . . . (چند ساعت بعد)
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 8:0 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
جهانی که در آن زندگی می کنیم زور گیر است٬
این جهان به اجبار در حال به یغما بردن زمان از ما آدم هاست.
هیچ رحمی هم ندارد
بیایید ما هم در جواب از دست دادن ارزشمندترین دارایی مان
زیرکانه٬ چیزی در خور٬ و با ارزش از جهان بدزدیم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 1:40 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
نمی دونم شاعرش کیه! اما دستش درد نکنه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 5:29 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
در زمان های دیگر سخن از این بیماری بسیار گفته اند. اما در زمانه ی ما باید از این بیماری، متناسب با خصوصیات انسان هایش حرف زد، چرا که روح زمان در تولید ویروس این بیماری نقش دارد. انسان شناسان، این بیماری را خطرناک ترین و مهلک ترین بیماری در میان انسان ها دانسته اند. ویروس این بیماری مستقیم به روان انسان حمله می کند. روش های انتقال این بیماری کاملا مختص به خودش بوده و نمی توان با روش های پیشگیرانه ی معمولی جلوی انتقال آن را گرفت. حتی قرنطینه نیز نمی تواند از مبتلا شدن جلوگیری کند. ویروس این بیماری بدون وجود هیچ چیزی یا انجام هیچ کاری انسان را مبتلا می کند. افراد زیر به سرعت به این بیماری مبتلا می شوند:
نشانه های وجود بیماری:
تفاوتی نمی کند انسان در چه وضعیت و جایگاهی حضور داشته باشد، وجود هر کدام از این نشانه ها، وجود بیماری را اثبات می کند. احتمال این وجود دارد که نشانه های این بیماری بیش از این ها باشد.
عوارض بیماری :
همه ی انسان های کره ی زمین در معرض ابتلا به این بیماری هستند، به جز کسانی که از نادانی بی قید و شرط خود در جهان اطلاع یافته اند.
دوست عزیزم، ازت خواهش می کنم تو هم اگه چیزی می دونی که می تونه به شناخت بیشتر این بیماری کمک کنه، حتما بگو. این کارت نه تنها من رو به شدت خوشحال می کنه، ممکنه باعث نجات جون خیلی ها بشه. اگر هم با قسمتی از مطالبم که بالا نوشتم موافق نیستی، با داشتن توجیه مناسب و منطقی نظرتو بگو. مطمئن باش خوشحال می شم. ممنون
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 3:44 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی مجموعه ای از اتفاقات مختلفه، اتفاقاتی که گاهی خیلی غم انگیز جلوه می کنن، و گاهی هم خیلی خوشحال کننده هستن.همه ی اتفاقات زندگی داخل این مجموعه ی بزرگن و این وسط یه جایی جا دارن. اما گاهی پیش میاد که اتفاق شگفت انگیزی می افته، خیلی شگفت انگیز. شاید اتفاقات شگفت انگیزه تو این زندگی خیلی زیاد باشن، اما ذهن ما ظاهرا فقط قادر به درک بعضی از اوناست. این اتفاقات رو من دیدم ، تو هم حتما دیدی ، همه می بینن، حالا یکی بیشتر می بینه، یکی کمتر. اما چرا یادمون میره؟ چرا یادمون میره که تو این جهان اتفاق شگفت انگیز هم می افته؟ چرا یادمون میره که ما آدما می تونیم تو زندگی یه نقش شگفت انگیز بازی کنیم؟ نقش شگفت انگیزی که پدیده های شگفت انگیز رو می سازه. یکی دو ماه بود مریض شده بودم. به یه بیماری خطرناک. من آلوده به ویروس مهلکی شده بودم. تو این یکی دو ماه، این بیماری، شگفت انگیز بودن زندگی رو از من گرفته بود و ذره ذره داشت خردم می کرد. اما امشب باز هم اتفاقی افتاد و به من یادآوری شد که زندگی می تونه خیلی شگفت انگیز باشه، و یادآوری شد که این شگفت انگیز بودن خیلی زیاد وجود داره، فقط کافیه بتونیم خوب ببینیم. این یکی از تجربه های منه، نه نصیحته، نه قانون. هر کس می تونه نتیجه ی مختص به خودش رو بگیره : ما آدما اگه از خودمون مراقبت نکنیم مبتلا می شیم، به غم، به روزمرگی، به تنبلی و کرختی، به خوب ندیدن، به خاکستری دیدن رنگی ها و به هزارتا کوفت و زهر مار دیگه. و من در حالی باز هم به این بیماری مبتلا شدم که سال هاست می شناسمش و با اون آشنایی دارم و سال ها پیش بارها به اون مبتلا شده بودم و بارها خودم رو از شرش نجات داده بودم. و باز هم یادآوری شد که اگر ذره ای مراقبت کم بشه، ویروس این بیماری وارد موجودیت انسان میشه ، و اولین آسیب این بیماری، عاجز شدن انسان از درک یک زندگی غیر تکراری ست.
خواهش می کنم هر کس مراقب خودش باشه
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:26 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما آدم ها موجودات خودخواهی هستیم. نه تنها خودخواهیم، بلکه حسود، قدرت طلب، و مملو از طمع نیز هستیم. به جای اینکه بزرگی رو در درک همدیگه نشون بدیم، مدام سعی می کنیم اون رو در نقد همدیگه به دست بیاریم. و آگاهی هم نداریم که ریشه ها و انگیزه های این نقدها از کجاست. سهراب عزیز، زندگی فعلا رسم خوشایندی نیست. در این رسم ناخوشایند، بزرگی از خرد کردن و متهم کردن آدم ها با برچسب انتقاد، فریاد زدن دانسته های نسبی و ناچیز و مطلق دانستن آن ها، تعریف شخصیت دیگران در قالب ها و تعاریف ذهنی خودمان و ، . . . به دست می آید. ای کاش نقدهایمان، پوشاندن کاستی هایمان نباشند. این درد بزرگی ست، بسیار بزرگ، که صحبت از انسان و رفتار و صداقت و اخلاق و ادبیات و فلسفه و احساسات و اکتشافات درون و تجربیات باشد، اما صرفا، همه ی این حرف ها تنها فریاد آن چیزهایی باشند که وجود ندارند. درد بزرگی ست که همه ی این سخن ها و حرف ها و جملات قصار، نشانه ی بزرگ بودنی تلقی شود که نیست. درد بزرگی ست وقتی مسائل و مباحث انسانی دست مایه و ابزاری می شوند برای به دست آوردن بزرگی. بزرگ بودنی که وجود ندارد و برای همین است که برای به دست آوردن آن بزرگی، این همه دست و پا زده می شود. درد بزرگی ست که از خود نپرسیم، آیا آن چیزی را که می خواهیم نقد کنیم فهمیده ایم؟ اصلا فهمیده ایم واقعا چه چیزی را می خواهیم نقد کنیم؟ واقعا می شود چیزی را که درست نمی دانیم چیست و شناخت کاملی نسبت به آن نداریم نقد کرد؟ و آیا نمی دانیم در این دنیای نسبی، همه ی شناخت های انسان نسبی است و انسان هرگز نمی تواند شناخت کامل و مطلقی درباره ی پدیده ها به دست آورد، و آیا انسان پیچیده ترین موجودیت این هستی نیست؟ و چه راحت یکدیگر را به باد نقد می کشیم، و از خود نمی پرسیم که مگر چقدر نسبت به شخصیت مقابل شناخت داریم؟ آیا درک و شناخت ما آنقدر زیاد است که مجاز به نقد هستیم؟ ، آیا به حدی شخصیت مقابل را درک کرده ایم و فهمیده ایم که حال می توانیم نقدش کنیم؟ یا عمل ما تنها یک فرافکنی ست با برچسب نقد؟ ؟؟؟؟ ، آه ، ای صداقت ، حضورت گرما بخش است. از زندگی ی بدون تو بیزام. از زندگی مملو از برچسب های روشنفکرانه و متفکرانه بیزارم. ، ای کاش بتوانیم همیشه، درک کردن را بیشتر از نقد کردن بلد باشیم. ای کاش بتوانیم همیشه، اول درک کنیم، بعد نقد کنیم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 0:19 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بازم باید راه حل پیدا کنم، پیدا می کنم، حتما، آنقدر می جویمش تا یافت شود، مثل همیشه. من پذیرفتم، پذیرفتم که زندگی یعنی یافتن همین راه حل ها، تشخیص وضعیت و یافتن یک راه درست از راه های غلط در آن وضعیت برای من تکه ی بزرگی از معنای زندگی در صمیمیت نهفته است. زندگی یعنی صمیمیت، یعنی درک صمیمیت، یعنی تولید صمیمیت، یعنی حفظ صمیمیت، یعنی مبارزه برای صمیمیت، مبارزه برای اثبات صمیمیت. وجود این حس از منظر من جنبه ای از تعالی ست. و زندگی من یعنی انتشار این حس، حس زیبای باهم بودن، حس زیبای در کنار هم بودن. زندگی یعنی مبارزه برای زنده نگه داشتن این حس، برای بقایش، بقای آنچه مقدس و زیبا می دانمش. و زندگی یعنی تلاش، یعنی پشتکار، یعنی گذران، یعنی درد شنیدن و زجر دیدن، یعنی درد کشیدن و زجر کشیدن، یعنی چشیدن، چشیدن دردها، چشیدن حس ها، چشیدن دوستی، چشیدن صمیمیت، خرد شدن، ذره ذره آب شدن، از درون سوختن، غصه خوردن، زندگی یعنی گاهی فراموش کردن زمانی که در آنیم، یعنی فراتر رفتن از این زمان دنیوی تکراری دو دو تا چهارتایی، یعنی خنده ها، خنده های بی مانع و بی چارچوب، یعنی اشک ها و گریه ها، یعنی بغض، و تجربه ی یک احساس، احساس باهم بودن و در کنار هم بودن، و یعنی همه ی اینها، و همه ی اینها یعنی مجموعه ی بزرگی از تضادها، تضاد بین درد و حسی زیبا. کاری نمی شود کرد، زندگی برای انسان همین است. و برای رسیدن به «برای هم بودن و یا، بودنی برای هم» باید از این گذرگاه گذر کرد. و زندگی یعنی آه، آهی که در همان زمان هایی که در اتاقت، تنها، نشسته ای و با خودت خلوت کرده ای با اشک در می آمیزد، چنان که گویی آهی و اشکی شده ای و دیگر هیچ. آه و اشک برای باروری همین تضادها در تو. کاری نمی شود کرد. که تو برای آنان بوده ای، که تو برای پاسداری و حراست از حس ت و اعتقادت، که اصلا حضورت برای آنان، برای تو همان تقدس و زیبایی بزرگ زندگی ات بوده و هست، و البته این را نمی دانی که هدف به دست آوردن تقدس و زیبایی است، و یا در کنار هم بودن و برای هم بودن و همان حس صمیمیت. شاید هدف فقط همین حس باشد. اما آنقدر تجربه ی لذت بخشی است که ناخودآگاه دوست داریم به آن رنگ تقدس بدهیم، که البته شاید چنین هم باشد. از منظر شخص من، وجود این حس هم مقدس است، هم زیبا. اما درد آه و اشک برای کسی یا کسانی که گمان می برند تو برای خود بوده ای. سکوت می کنی، در اتاقت، در خلوت ات، در خودت، در فکرت، در درونت، دردت می گیرد، درد دارد، این درد سنگین است، فشارت می دهد، تو برای خود نبوده ای با درد و خرد شدن و زجر و آه و اشک نمی شود کاری کرد، هستند، گاهی می آیند، خودشان می آیند، بدون دعوت، نیازی به دعوت ندارند، خودشان صاحبخانه اند. با اینان نمی شود کاری کرد، می آیند و می روند، اما باز هم باید بجنگی، باید به میدان جنگ بروی، جنگ برای اثبات همانی که مقدس و متعالی می دانی اش. جنگی که هرگز پیروزی مطلق ندارد. اما باید بجنگی، باید حس ات را ادا کنی، باید وظیفه ات را انجام دهی، باید لذت پر دردت را ببری، هر روز زیباتر از روز قبل، می دانی باز هم نیش ات می زنند، اما تو باید کار خودت را بکنی. وظیفه ی تو رساندن است، رساندن آنچه خود به آن رسیده ای، تا روزی دیگران هم برسانند. وظیفه ی تو انتشار نوعی بودن، بودن خود واقعی مان در کنار هم، همان بودنی صمیمانه است. بودنی که هر کس بتواند زندگی و حضوری صادقانه و زیبا را در آن تجربه کند، تجربه ای که می تواند ما را با آنچه هنوز در خود آشنا نشدیم آشنا کند.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 6:1 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کاش همه ی اینا دروغ باشه نمی دونم طاقت میارم یا نه تموم اون زمانایی که داشتم به آگاهیم اضافه می کردم ، حالیم نبود دارم چه کار می کنم حالا فهمیدم، حالا فهمیدم چه غلطی می کردم. حالا فهمیدم که تو تموم اون لحظه ها داشتم تیشه به ریشه ی شادی هام می زدم یه غم برام مونده به اندازه ی همه ی هستی یه تنهایی بی سابقه، هیچکی نمی تونه درک کنه، کاش همه ی اینا دروغ باشه یه تنهایی بزرگ که البته کمترین و کوچیکترین ثمره ی این دانستنه اون چیزایی رو که نباید می فهمیدم فهمیدم کاش مسئله ی به این غم انگیزی، انقدر غم انگیز نباشه کاش تنهایی به این بی انتهایی، انقدر بی انتها نباشه کاش نتیجه ی به این درستی ، انقدر درست نباشه کاش غم به این بزرگی، انقدر بزرگ نباشه ای کاش جهانبینی به این محکمی ، انقدر محکم نباشه حالا با غم به این بزرگی چه کنم؟ . . . هرگز چنین غمگین نبوده ام . . .
هرگز چنین غمگین نبوده ام.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 4:5 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
این قضاوت ها از نزدیکترین ها و این شکستن ها و این غم ها و این سختی ها و این تنها شدن ها و این اشک ها و این . . . که چیزی نیستن من ناپاک نزیسته ام هرگز ، همیشه صادقانه ، آدم ها رو دوست داشتم، همچنان صادقانه دوستشان خواهم داشت در عمق صمیمیت ها و دوستی ها لذت زیبایی نهفته ست، آن را به هیچ چیز نخواهم فروخت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:35 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام آقای باقرزاده، به عهده ی خودم دونستم چندتا نکته رو بهتون بگم. شما در مورد نوع نگرش و نتیجه گیری تون نسبت به این مسائل صاحب اختیار هستید و می تونید هر طور دوست داشته باشید فکر ، نتیجه گیری و عمل کنید. اینجا هم به مانند بقیه ی زندگی، شما خود مسئول نگرش، فکر، نتیجه گیری، تصمیم گیری و اعمال تون هستید. در صحبتی که چند هفته ی گذشته با شما انجام شد، از هدف های حضورم در مجموعه شما گفتم. نمی خواهم بگویم دروغ گفتم، اما دلایل بیشتری وجود داشت. من همیشه در جستجوی تجربه ی جدید هستم، اما هدف از حضور من در مجموعه شما رازگشایی از یک معما بود، معمایی که مدت ها مشغولم کرده بود. این معما را می شود به صورت یک معادله به این صورت کلی طرح نمود: آقای باقرزاده که به این شدت داره زحمت می کشه - و بعضی های دیگه هم در این مجموعه زحمت زیادی می کشن - ، چرا بعد از گذشت چند سال -به گفته ی خودش 12 سال- هنوز کوچکترین موفقیتی کسب نشده؟ و نکته ی غیرطبیعی دیگری هم در میان بود: چرا به این شدت برای این آقا اتفاقات بد می افته؟ تعدد این اتفاقات به طرز شدیدا عجیبی غیر طبیعی بود. در مسیر حرکتم به سمت فهم بیشتر مکانیزم هستی، تصمیم گرفتم وارد مجموعه بشم تا با یافتن علت ها، معادله رو حل و ابهام رو نابود کنم. این معادله بی شک داده های دیگری هم داشت که آنها را نمی دانستم و به خاطر نداستن همین ها بود که دلایل نرسیدن شما به موفقیت، و همچنین اتفاقات ناخوشایند زندگی تون رو نمی فهمیدم. خوشبختانه در هفته ششم، رازگشایی از مسئله واضح، و نتیجه برایم به قطعیت نزدیک شد. دقایقی بعد از مشاجره ی آخرین روز حضورم در مجموعه، از روی عصبانیت می خواستم بعد از ظهر همان روز در حضور همه ی افراد مجموعه، با گفتن ریز ریز مشاهداتم، روشن کردن مسیر جاری، و همچنین روشن کردن پارادکس های شخصیت شما، تکلیف مجموعه رو همراه با شما روشن کنم که البته بعد از چند ثانیه به اشتباه بودن خواست از روی عصبانیت خود پی بردم. از یک طرف مجموعه محل کار آدم هایی بود که به اونجا امید داشتن، از طرف دیگه شما رو که اصلا در نظر نگیریم، تا الآن، آدم های زیادی برای اون مجموعه زحمات زیادی کشیدند و از طرف دیگه دلم براتون سوخت. شما به کمک، نیاز بیشتری دارید تا به جنگ. با روند فعلی زندگی تون و فاسد بودن استراتژی زندگی تون، شما محکوم به شکست و ذره ذره در حال انهدام هستید. برخی از پرسنل مجموعه شما، انسان های زحمت کش و پاکی هستند که متأسفانه به دلیل حضورشون در کنار شما، آنها نیز هرگز به هیچگونه موفقیتی نخواهند رسید، و شاید از اثرات حضور همان هاست که شما هنوز به طور کامل نابود نشده اید. نمی دونم تا کنون با واژه ی فرافکنی بر خورد کرده اید یا نه. این واژه رو براتون تعریف می کنم: فرافکنی یعنی پرتاب کردن و نسبت دادن بدی های درون بر روی دیگری. شما تا کنون به وفور از این کارکرد روانی استفاده کرده اید، بدون آنکه بدانید: وجدان شما برای منزه ساختن روان، مدام در حال خارج کردن و نسبت دادن بدی ها به دیگران است. از آنجا که شما در بیان قدرتمند هستید، وجدان شما توانسته است از طریق ابزار بیان به آسانی به ذهن و آگاهی شما القا کند که واقعا دیگری ست که مشکل دارد نه خود شما. نقابی که برای خود ساخته اید، قدرتمند است، آنقدر که خود شما هم باور کرده اید شخصیت اصلی شما واقعا نقاب شماست. اما نقاب شما، همان که همه می شناسند یک چیز است و واقعیت درونی شما چیز دیگری است. دلیل اصلی وضعیت شما و مجموعه تون، به هیچ عنوان و در هیچ زمانی دیگران نبوده اند. دلیل اصلی وضعیت شما و مجموعه تون، خود شما یعنی شخص باقرزاده بوده و هست. خائن اصلی به شما و مجموعه ی شما، نه دزدان و نه شاکیان، و نه هیچ کس دیگری نبوده است، خائن، خود شما بوده اید. شمایی که انرژی ها و زحمات پرسنل تون رو به انواع مختلف هدر دادید و این انرژی ها رو جای دیگری غیر از جایی که باید خرج بشه خرج کردید. شمایی که با ساخت انواع حاشیه ها در کار، مدام مانع تراشی کردید و پی در پی حرکت مجموعه رو از مسیر اصلی خودش خارج کردید. شمایی که با نداشتن تخصص مدیریتی نتونستید مجموعه رو از مسیر سالم حرکت بدید و مدام توی مجموعه خرابکاری کردید. اگر کسی می دانست پرتاب گوشی تلفن در کجای علم مدیریت آمده، لطفا به من هم بگوید. اگر کسی می دانست مدیری که دائما مخزنی از استرس و ناراحتی و کلافگی و عصبانیت است، چگونه خواهد توانست مدیریت کند لطفا به من هم بگوید. قطعا از کسی جواب سوال ها را دهد تشکر خواهم کرد. مجموعه ای که مدیرش در طول ساعات روز ناگهان برای مدتی غیب شود، مجموعه ای که پرسنل اش به دلیل عصبانیت مدیر جرأت نکند سوال اش را بپرسد، مجموعه ای که دست پرسنل اش به دلیل عصبانیت مدیر و استرس حاصل شده بلرزد، و مجموعه ای که مدیرش ادعای 12 سال تجربه را دارد، اما هنوز توانایی انجام ساده ترین کارها را ندارد چگونه خواهد توانست موفق شود؟؟ وضعیت فعلی مجموعه، وضعیتی متناسب با آگاهی ها و توانایی های مدیرش است. طبیعی است که چنین مدیری برای تبرئه ی خود مدام به دنبال شخصی می گردد که ضعف ها و کمبودها را به گردنش بیندازد. نمی شود گفت متأسفانه، چون این یک مکانیزم طبیعی است. شما با روند فعلی تفکر و استراتژی زندگی تون هرگز در زندگی صعودی نخواهید داشت. موفقیت شما نه با تغییر پرسنل که با تغییر خودتون به دست خواهد آمد. زندگی بیرونی شما تنها تصویری از زندگی درونی شماست: نا منظم، مملو از تضاد، مملو از هرج و مرج، بدون هدف، یا به عبارتی مملو از هدف های متضاد، بدون اخلاق. سخن بسیار است، کلام کوتاه کنم، با حل معمای فوق و رفع از ابهام موجود، پروژه ی حضورم در مجموعه به پایان رسید. این پروژه برای من موفقیت آمیز بود، به دلیل اینکه مرا به اهداف از پیش تعیین شده رساند. برای شما تغییر مسیر در زندگی و برای تمامی پرسنل مجموعه دوری از شما رو آرزومندم.
میثم خدادادی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:1 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ناگهان نگاهم به نگاهش خورد.
خیره نگاهم می کرد
من نیز به او نگاه می کردم ،
چند ثانیه ای گذشت
نگاهش دوستانه نبود ، . . . من هم رهایش کردم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 3:53 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر هویت اصیل خود را در درون خویش و در پیشگاه خود بیابیم ،
دیگر نیازی به اثبات مکرر وجود آن نزد دیگران نخواهیم داشت.
در غیر این صورت
مجبور خواهیم شد در هر جایی به دنبال بزرگی و هویت گمشده ی خود بگردیم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:50 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند.
خیلی جالبه ، این دو تا جمله ی بالا رو می گم. چند روزه که شدیدا درگیرشونم.
یه قانون عمومیه که هیچ آسیبی به فردیت نمی زنه ، یعنی این قانون عمومی هیچ تضادی با فردیت نداره ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 2:43 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات تو ذهن آدم یه نگرانی یا یه دغدغه ، یا یه اضطراب ، یا هر چیز دیگه ای زندگی رو برا آدم زهر می کنه. وجود این نگرانی یا هر چیز دیگه ای که اسمشو بزاریم تو ذهن ما کاملا قطعیه ، یعنی ، یه چیزی هست که ما نگران شدیم ، یه چیزی هست که باعث سر درد یا شایدم معده درد ما شده ُ، بالاخره یه عامل ذهنی و روانی وجود داره. حتی اگه اسمشو بزاریم توهم ، باز وجودشو نمی تونیم ببریم زیر سوال ، چون وجود داره ، یعنی تو ذهن ما وجود داره. به هر حال نگرشی وجود داره که باعث این عکس العمل ذهنی ما شده. اما . . . تا حالا شده از خودمون بپرسیم ، این نگرانی یا هر چیز دیگه ای، که وجود داره و وجودش هم تو ذهن ما کاملا قطعی و واقعیه ، تو دنیای خارج از ذهن ما هم وجود داره؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 2:26 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو این دنیا هیچ قطعیت و حقیقت مطلقی وجود نداره. انسان هیچوقت نمی تونه در مورد هیچ چیزی به قطعیت و قانون مطلقی برسه. عامل اصلی در شکل گیری همه ی تفکرات، احساسات ، نگرش ها و نظرات انسان ، خود شخص انسانه. مثلا : 4 = 2 + 2 یه فرموله ساده ست. دو تا آیتم با هم جمع می شن و جواب مشخصه و اینجا آیتم دیگه ای هم وجود نداره. این فرمول 100 سال پیش درست بوده ، الآن هم درسته. می شه گفت بر پایه های دانش امروزی بشر ، فعلا همه این فرمول رو قبول دارن. اما وقتی انسان می خواد در مورد پدیده ای یا موضوعی ، نگرشی داشته باشه و یا تحلیلی بکنه ، قبل از مساوی ، یه آیتم دیگه ، یا یه ایکس جدید و بزرگ هم اضافه می شه که اون خود انسانه. انسانی که هنوز حتی برای خودش هم نا شناخته ست. انسانی که امیالش ، آرزوهاش ، تفکراتش ، منطقش ، گذشته و خاطراتش ، طرز بزرگ شدنش ، احساساتش ، خواسته هاش ، اهدافش ، و خلاصه وضعیتش ، منحصر به فرده و مثل هیچ کس دیگه ای نیست. یعنی <= ایکس = انسان ? جواب ؟ = ایکس × پدیده یا موضوع مورد نظر جوابی که بعد از مساوی قرار می گیره همون نگرشیه که انسان در مورد موضوع پیدا می کنه ، که نهایتا در این جواب ، خود این انسان عامل تعیین کننده و مهم بوده. نگرشیه که از این انسان سرچشمه گرفته. و همینطور نگرشیه که در مورد این انسان درسته ، و البته فقط در مورد همین انسان می تونه درست باشه ، چون ایکس هیچ انسانی برابر با دیگری نیست. بنابراین نگرش ها هم نمی تونه همیشه دقیقا مثل هم باشه. از اونجایی که همه ی آدم ها با هم فرق می کنن و هیچ کس مثل دیگری نیست ، به هیچ عنوان غیر طبیعی و غیر عادی نیست که نگرش های آدم ها با هم متفاوت باشه. و اصلا اگر جایی تفاوت اندیشه ها و نگرش ها نباشه ، اینه که آدم رو مشکوک می کنه. اما یه چیز مهم: در یه صورت انسان می تونه جواب ها یا نگرش های درست تری داشته باشه و به یک نوع قطعیت نزدیک بشه. اونم اینکه وقتی می خوایم نظری یا نگرشی در مورد موضوعی داشته باشیم ، هر چه بیشتر بتونیم این ایکس رو به اندازه ی حقیقی خودش نزدیک تر کنیم ، جواب بعد از مساوی درست تر خواهد بود. یعنی هر چقدر انسان بتونه بیشتر خودش رو بشناسه ، نگرشی که می تونه در مورد موضوعات مختلف پیدا کنه درست تر خواهد بود. که البته این درست تر بودن هم فقط برای خود شخص ارزش و اعتبار داره.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:13 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
من کی ام؟ الآن چه سالیه؟ چه سالی به دنیا اومدم؟ تاریخ از کی شروع شده؟ آدما چقدر تاریخ خودشونو می دونن؟ اصلا تاریخ چی هست؟ چقدر آدم اومده و رفته؟ من چندمی ام؟ الآن چه سالیه؟ من دارم چکار می کنم؟ چند سال دیگه زنده ام؟ من دارم چکار می کنم؟ کار می کنم؟ پول در می آرم؟ چند سالمه؟ من دارم چکار می کنم؟ کتاب می خونم؟ فلسفه می خونم؟ داستان می خونم؟ شعر می خونم؟ الآن چه سالیه؟ من کجای تاریخم؟ راستی تاریخ چی بود؟ من دارم چکار می کنم؟ دارم به آدما کمک می کنم؟ چه کمکی؟ دارم وظیفمو انجام می دم؟ کدوم وظیفه؟ من چند سال دیگه زنده ام؟ من کی ام؟ من کجام؟ دارم چکار می کنم؟ دارم چت می کنم؟ با کی؟ دارم رمان می نویسم؟ چی می نویسم؟ دارم مقاله می نویسم؟ در مورد چی؟ من کجام؟ دارم کجا می رم؟ اینجا کجاست؟ اینجا چکار می کنم؟ از اون اول ، از اون اوله اول چندتا آدم اومده و رفته؟ من چندمی ام؟ دارم چکار می کنم؟ زندگی؟ زندگی چیه؟ اونیه که من می گم؟ یا اونیه که تو می گی؟ یا اونیه که اونا می گن؟ زندگی چیه؟ ازدواج؟ فلسفه؟ پول؟ مسافرت؟ علم؟ مدرک؟ کار؟ تفریح؟ س ک س؟ کتاب؟ کارای خوب و درست؟ درست چیه؟ غلط چیه؟ کی درست و غلطو ساخته؟ درست چیه؟ قانون شهر؟ نظر من؟ نظر تو؟ نظر یه عالمه آدم؟ نظر قاضی؟ بد چیه؟ خوب چیه؟ من بدم؟ یا خوبم؟ من کی بودم؟ الآن کی ام؟ چندمی ام؟ الآن کجام؟ اینجا کجاست؟ اینا کی ان؟ اینا چی ان؟ چقدر دیگه مونده؟ الآن چه سالیه؟ تا الآن چکار می کردم؟ زندگی چی بود؟ خدا چیه؟ خدا کیه؟ خدا همینه که اینا می گن؟ یا همونیه که اونا می گن؟ یا اصلا همونیه که اون یکی یا می گن؟ خدا اونه که تو می گی؟ یا اونیه که من می گم؟ کی داره درست می گه؟ نکنه هیچکی درست نمی گه؟ اصلا نکنه همه دارن درست می گن؟ زندگی چی بود؟ درست چی بود؟ کی داره درست زندگی می کنه؟ من؟ تو؟ اون؟ باید چکار کرد؟ چند سالمه؟ تا الآن چکار کردم؟ باید چکار کرد؟ کی داره درست می گه؟ باید چکار کرد؟ باید موسیقی گوش کنم؟ باید کتاب بخونم؟ باید خداپرست باشم؟ باید فکر هم بکنم؟ باید پول در بیارم؟ باید کار کنم؟ نکنه باید شاعر بشم؟ یا شایدم فیلسوف؟ باید روزنامه نگار بشم؟ باید داستان نویس بشم؟ باید فرار کنم؟ چرا؟ از چی باید فرار کنم؟ از دست کی باید فرار کنم؟ شاید باید خودمو بکشم؟ چرا؟ مگه چه مشکلی هست؟ اصلا مگه مشکی هست؟ مشکلی نیست؟ چرا بچه ها مشکل ندارن؟ چرا هر کی یه چیزی می گه؟ تا حالا چقدر فهمیدم؟ اصلا چیزی فهمیدم؟ اصلا باید چیزی فهمید؟ اصلا می شه چیزی فهمید؟ من چقدر می دونم؟ بقیه چقدر می دونن؟ اصلا همگی چقدر می دونیم؟ من اسیر شدم؟ چرا از اسارتم خبر ندارم؟ چرا اسیر شدم؟ اسیر چی شدم؟ کی اسیرم کرده؟ کی اسیر شدم؟ اسیر کی شدم؟ یا چی؟ اصلا چه موقع اسیر شدم که خودم خبر ندارم؟ زندگی چقدره؟ بزرگه؟ کوچیکه؟ تا کجاهاست؟ تا اونجاها که من فکر می کنم؟ یا تا اونجاها که تو فکر می کنی؟ یا تا اونجاها که اونا فکر می کنن؟ کی داره درست فکر می کنه؟ هیچکی؟ همه؟ اصلا درست چی بود؟ زندگی چی بود؟ تا حالا چند نفرو دوست داشتم؟ تا حالا از چند نفر بدم اومده؟ چرا آدم از یکی بدش می آد؟ چون اون خیلی بده؟ بد چی بود؟ خوب چی بود؟ کی بده؟ کی خوبه؟ چند سالمه؟ الآن چه سالیه؟ چقدر زندگی کردم؟ چقدر دیگه مونده؟ راستی زندگی چی بود؟ من الآن کجای تاریخم؟ تاریخ چی بود؟ اینجا کجاست؟ اینا چی می گن؟ اونا چی می گن؟ چرا همه با هم انقدر می جنگن؟ این جنگا سر چیه؟ اون کی بود؟ چه موقع اومد؟ چه موقع رفت؟ چرا اونجوری خندید؟ من تا حالا چقدر خندیدم؟ من تا حالا چقدر همدلی کردم؟ من؟ من کی ام؟ چرا آرروم و قرار ندارم؟ مدام دارم دنبال چی می گردم؟ مگه چی گم کردم؟ چرا همه دارن دنبال یه چیزی می گردن؟ گمشدمون کیه؟ گمشدمون چیه که همه مون همیشه داریم دنبالش می گردیم؟ دنبال چی می گردیم؟ مگه چی گم کردیم؟ الآن چه سالیه؟ آرامش؟ م م م م آرامش چیه؟ من چه سالی به دنیا اومدم؟ الآن چه سالیه؟ من چندمی ام؟ چکار کردم؟ الآن دارم چکار می کنم؟ من کجام؟ . . .
اول باید گم شد اگر طالب پیدا شدنید.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:11 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
به راستی که وجود یک دشمن و یک مقصر تمام گناهان کبیره ٫ چه رضایت و تسکین غیر قابل انکاری برای وجدان است!
کارل گوستاو یونگ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:27 توسط میثم خدادادی
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر زود ٫ دیر می شود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:25 توسط میثم خدادادی
|
|
||