تبليغاتX
در جستجوی انسان از دست رفته
انسان شناسان در آخرین یافته های خود به این مطلب پی برده اند که این انسان در زمان گمشده است.

 

آن روز که بهار بود ، هوا هم خوب بود و صدایی شبیه صدای لطافت پوست را نوازش می کرد و شکوفه ها و جوانه ها رخ می نمایاندند و رگی از باران هم جلوه ای نشان می داد. آن روز که بهار بود و آسمان نیز آبی بود برای اولین روز کاری از خانه بیرون آمدم تا بهار به آن قشنگی را میان همه نگاه ها و صداها ببینم.از خانه بیرون آمدم تا احساس سرزندگی و شادابی و لطافت و مهربانی را در کارنامه زندگی ام بیشتر ثبت کنم. از خانه بیرون آمدم تا با مهربانی ها و لطافت صداها و گرمی نگاه ها ، شوق بودنم را به درجه یک دل دریایی برسانم. با هزاران هزار امید از خانه بیرون آمدم که زیبایی و شکوه طبیعت را به تشنگی نگاهم هدیه دهم. با لبخندی در دل از خانه بیرون آمدم تا مهر دل ها را دارویی برای  چراهای خود کنم.

 

اما افسوس ، افسوس و صد افسوس. افسوس که هر چه رشته کرده بودم پنبه شد.

 

بهار شده بود ، اما آدم های اطرافم همچنان زمستانی مانده بودند. به جای صدای لطافت ، صدای گوشخراش ملامت را شنیدم. به جای رخ نمایاندن شکوفه ها و جوانه ها ، قیافه هایی خشک و غریبه که در نگاهشان چیزی جز سرما نبود رخ نشان دادند. به جای رگی از باران بهاری ، سیلی از کینه ها و نفرت ها جلوه کردند. از خانه بیرون آمدم اما به جای دیدن آسمان آبی ، اسارت و تیرگی سلول های انفرادی دست ساز فکر بشر را دیدم. از خانه بیرون آمدم ، اما در کارنامه زندگی ام احساسی مبهم و بغضی عظیم و همیشگی ثبت شد. بیرون آمدم اما شوق بودنم به جای رسیدن به درجه یک دل دریایی ، به درجه یک شک بدون گریز رسید. هزاران هزار امید من نا امید شد و تنها هدیه ای که به نگاهم ارزانی شد سرمای زمستانی بود که نمی دانم در بهار چه می کرد. با لبخندی در دل از خانه بیرون آمدم تا مهر دل ها را دارویی برای  چراهای خود کنم ، اما به جای مهر در دل ها ، غربت در آن ها دیدم و به جای خوراندن دارو به چراهایم ، زهر بر آنان ریخته شد.

 

آن روز که بهار بود و هوا هم خوب بود در واقع زمستان بود ، آن هم زمستانی وحشتناک. آن روز گذشت و به جای آن همه چیزهای قشنگ ، تشنگی صداها و غریبگی نگاه ها و غربت دل ها و زخم خاطره ها و سقف پریدن ها و دریدن حرکت ها و زجه های بی پناهان و هزاران هزار چیز عجیب دیگر نصیبم شد.

 

شب که آمد و همه رنگ های هستی به سیاهی بدل شد با خود اندیشیدم بهار که هست ، هوا هم که خوب است ، شکوفه ها و جوانه ها هم که هستند ، رگ های بهاری هم که هست ، آسمان هم که آبی است ، پس این درد بزرگی که ساعت هاست خواب را از چشمانم به یغما برده از کجا آمده است؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 17:15  توسط میثم خدادادی | 

لازم دانستم تا اين دو مقوله را كمي بررسي كنم. تكرار ، و معنا. اين دو مقوله كه هر كدام جهتي خاص به زندگي آدمي مي دهند در يك راه و در يك مسير قرار دارند ، ولي يكي به طرف بالا مي رود و ديگري به طرف پايين. يكي به طرف جلو و ديگري به طرف عقب. در هر صورت در خلاف جهت يكديگرند.

 در تكرار تفكر وجود ندارد. تکرار یک محدودیت است ، ولی تفکر پرواز است. تفکر محدودیت‌ها را می‌شکند حتی اگر راهی مملو از سنگلاخ باشد. تفکر نردبان معنا است و در به وجود آمدن آن نقش به سزایی دارد. تكرار يك عادت است. عادتي كه بنابر شرايط موجود شكل گرفته است. در عادت تفکری وجود ندارد. عادت ، حک شده‌هایی در ضمیر ناخودآگاه انسان است و بدون هیچ گونه استنتاجی هر روزه اجرا می‌شوند. بنابراین در تکرار تفکری نیست.

تكرار ، انسان را به درجه حيوان مي‌رساند ،‌ چون حيوان است كه راه مي‌رود و مي‌خورد و مي‌خوابد. انسان هم اگر در تكرار اسير شود به درجه حيوانيت رسيده است البته با اين تفاوت كه انسان نطق مي‌كند ولي حيوان نطق نمي‌كند.

در تكرار هدف وجود ندارد. اما وجود معنا انسان را هدفمند مي‌كند ، چون انسان با گوشه‌ای از حقیقت پیوند خورده است و مسئله‌ای را فهمیده که به سطح بینش او از زندگی عمق می‌دهد. معنا جهت حركت را مشخص مي‌كند و در صورت وجودش تكرار از ميان مي‌رود ،‌ چون براي رسيدن به هدف بايد حركت كرد. اما در تكرار حركتي وجود ندارد. تكرار مسير دوراني گذر از شبانه‌روز است. اما انساني كه در زندگي‌اش هدف داشته باشد برای رسیدن به هدفش حاضر است هر سختی و هر رنجی را تحمل کند. حاضر است در جهت حرکت در راستای ارزش‌های زندگی‌اش هر گونه تغييري را در زندگي خود بدهد و بنابر شرايط موجود بپذيرد.

هر كجا تكرار باشد معنا وجود ندارد. انسان معناگرا حاضر نيست همه روزهاي زندگي‌اش مثل يكديگر باشند ،‌ حاضر نيست زمان مرگش برسد و در تمام روزهاي زندگي كار يك روز را انجام داده باشد. بنابراين هر كجا معنا وجود داشته باشد تكرار وجود ندارد.

اين دو هميشه بر ضد يكديگرند. هميشه يكديگر را نفي مي‌كنند. وجود يكي عدم وجود ديگريست. مي‌توان از وجود يكي ،‌ عدم وجود ديگري را نتيجه گرفت.

تكرار غير از يك حركت جسماني حركت ديگري را به دنبال ندارد. ولي وجود معنا منجر به يك حركت دروني نیز مي شود. حركتي كه درد و رنج و غمي واقعي و حقيقي را برای آدمی به همراه دارد.

تكرار انسان را به درجه‌هاي بي ارزش وجود مي‌رساند ، چون اعمال انساني در آن جايي ندارد ،‌ ولي معنا به انسان هويتي انساني مي‌بخشد ، چون نتیجه چند عمل و واکنش انسانی در درون آدمی است.

تكرار آدمی را به مرگ نزديك مي‌كند ، ولی معنا آدمی را به حقيقت نزدیک می‌کند.

امیدوارم بتوانیم با شناخت هر چه بیشتر جنبه‌های خوب و بد زندگی و همینطور شخصیت آدمی ، در انتخاب مسیر و هویتی انسانی تواناتر شویم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:31  توسط میثم خدادادی | 

هر انسانی در زندگی خود کارهایی را انجام می‌دهد و اتفاقاتی برایش می‌افتد که در بیشتر وقت‌ها تبدیل به تجربه و اندوخته‌ای گرانبها می‌شود. برخی انسان‌ها کارهای بیشتر و مهم‌تری را در زندگی انجام می‌دهند و اغلب آن‌ها را به صورت یک کتاب ثبت و در اختیار بقیه نیز قرار می‌دهند. حال این کتاب تصویری است از زحمات یک انسان که ممکن است سال‌ها زمان صرف آن شده باشد. ما می‌توانیم با خواندن آن‌ها به تجربه و دنیای ایشان راه پیدا کنیم. کتاب‌ها از جهان‌هایی صحبت می‌کنند که تنها برای نویسنده آن وجود داشته و تنها نویسنده ، آن جهان را حس یا کشف کرده است. کتاب‌ها متنوع‌اند. رمان‌ها و داستان‌ها ، کتاب‌های علمی ، کتاب‌های فلسفی ، کتاب‌های عرفانی ، کتاب‌های مذهبی ، کتاب‌های روانشناسی و . . . این کتاب‌ها ما را به جهانی‌هایی می‌برند که تا آن زمان برای ما ناشناخته بوده‌اند. آنها ما را به مکان‌های مختلفی از جمله اعماق زمین ، کرات آسمانی ، اعماق یک ذهن و . . . می‌برند. خلاصه هر کدام از این کتاب‌ها ما را به جایی و جهانی می‌برند بدون اینکه ما واقعا به آن جهان رفته باشیم. در این کتاب‌ها همه جور خطر ، اتفاق ناگوار ، غم ، شادی ، فرا غ ، وصال ، حس و هر گونه تجربه‌ای وجود دارد. ما با خواندن کتاب ، این تجارب را به دست می‌آوریم بدون اینکه در دنیای واقعی برایمان اتفاق افتاده باشد. مثلا بدون اینکه در دنیای واقعی تصادفی اتفاق بیفتد یک تصادف و اثرات ناشی از آن تجربه می‌شود ، بدون اسارت و رفتن به زندان ، اسارت و رفتن به زندان تجربه می‌شود ، بدون اینکه طاعون بیاید ، آمدن طاعون تجربه می‌شود ، بدون اینکه در دنیای واقعی عزیزی بمیرد ، مرگ یک عزیز تجربه می‌شود و . . .

شناختن و آشنا شدن با این جهان‌ها و فهمیدن آن‌ها که در نهایت تجربیاتی را نیز برای ما به ارمغان می‌آورند باعث می‌شود در واقعیت و دنیای واقعی با فکر و پختگی بیشتری کارهای خود را انجام دهیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط میثم خدادادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ خلاصه ای از برخی اندیشه های منه. از همدلی و درک شما، و از همه مهم تر از خواندن نظرات عمیق شما بسیار خوشحال خواهم شد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM