![]() |
![]() |
|
| انسان شناسان در آخرین یافته های خود به این مطلب پی برده اند که این انسان در زمان گمشده است. |
|
شب بود. سرد بود. تاریک بود. و از همه بدتر او برایم ناز میکرد. خسته بودم. حوصله نداشتم. حوصله هیچچیز و هیچکس را نداشتم. می خواستم او را نوازش کنم. میخواستم او هم مرا نوازش کند ، ولی او برایم ناز میکرد. مشغول کار دیگری بود ، نمیدانم چه کار میکرد. خیلی هم آرام و با طمئنینه کارش را انجام میداد. دلم میخواست بفهمد که خستهام. دلم میخواست بفهمد که حوصله ندارم. دلم میخواست همه چیز روبراه باشد. ولی او برایم ناز میکرد. من هم تصمیم گرفتم که بروم. گفتم: «میروم و دیگر هیچ وقت بر نمیگردم». گفت: «کجا؟». گفتم: «نمیدانم. اما آنقدر میروم تا بهترین را پیدا کنم». گفت : «بمان». گفتم : «من حوصله ندارم ، تازه خسته هم هستم ، آنوقت تو ناز میکنی؟!». گفت: «نرو». ولی دیگر دیر شده بود ، چون تصمیم خودم را گرفته بودم. او برای نرفتنم به تکاپو نیفتاد. همانطور آرام مشغول انجام کارش بود. گفتم: «اینجا آخر خط است ، دارم میروم». نگاهم کرد ، لبخندی زد و دوباره مشغول شد. انگار نه انگار که داشتم میرفتم. بیخیالِ بیخیال بود. هر لحظهای که میگذشت برای رفتن مصممتر میشدم. نمیدانم چرا ، اما واقعا حوصله نداشتم. این درست نیست که وقتی من حوصله ندارم و خیلی هم خستهام ، او ناز کند. این رسمش نبود. اما خب ، دیگر شده بود. رفتم. رفتم تا بهترین را پیدا کنم. دوست داشتم بهترین من وقتی حوصله ندارم و خستهام ، ناز نکند. آخر نمیشود که حوصله نداشت ، خسته هم بود و . . . جستجو را از همان حوالی آغاز کردم. همه کوهها و دشتها را گشتم. همه دریاها و اقیانوسها را قطره به قطره نظاره کردم. همه شهرها و کشورها را هم. اما نیافتم. باز هم گشتم. تمام زمین را گشتم. حتا به آسمان رفتم و همه جای آن را نیز گشتم. آسمان خیلی بزرگ بود ، طوری که چند بار گم شدم ، ولی بهترین آنجا هم نبود. به دنیای نوشتهها رفتم. تا آن زمان سرزمینی به آن متنوعی ندیده بودم. آنجا مملو از اسطورهها و ناجیان جهان بود ، مملو از اسیرانی بود که حتا از اسارت خود خبر نداشتند ، مملو از قوانین و شخصیتهای عجیب و غریب بود ، مملو از انسانهایی بود که برای رسیدن به هدفهایشان همه زندگی خود را از دست داده بودند ، مملو از قانونشکنی و قانونشکنان بود ، مملو از فراق و مملو از وصال بود ، مملو از زمانها و مکانهای مختلف بود ، مملو از زشتی و زیبایی بود. آنجا مملو از بدترینها و بهترینها بود. ولی من هیچیک از آن بهترینها را نمیخواستم ، چون من به دنبال بهترینِ یگانه بودم. من بهترینی را میخواستم که روزی بهترین دیگری پیدا نشود و جلوی او عرض اندام کند. بهترینی را میخواستم که همیشه بهترین بماند. سرگردان شده بودم. نمیدانستم چه کنم. خیلی گشته بودم. باید مییافتمش. باز هم به جستجوی خود ادامه دادم. محدوده جستجو را بزرگتر کردم و به سرزمین گستردهتری وارد شدم. وسیع و بیاندازه بود خلاقیت و فکر و تخیلم. خیلی گشتم. پر از بیراهه بود. کلافه شدم. اما آنجا هم پیدایش نکردم. دیگر جایی نمانده بود که بگردم. همه جا را گشته بودم. سرگردان و آوارهترین شده بودم. خسته و بیحوصلهتر از همیشه. به فکر او افتادم. دلم برایش تنگ شده بود. دلم برای نازش هم تنگ شده بود. اشک از چشمانم جاری شد. برگشتم. خیره نگاهش کردم. او از جنس جهانهایی که گشته بودم نبود. هیچکدام از آنها نمیتوانستند او را در خود جای دهند. آرام نگاهم کرد و لبخندی زد. نگاه و لبخندش آشنا بود ، درست مثل همان نگاه و لبخندی که قبل از رفتن از او دیده بودم. او منتظرم بود. از همان اول میدانست که بر میگردم. این را از نگاه و لبخندش فهمیدم. به همین خاطر برای رفتنم بیتابی نکرد و جلویم را نگرفت. همانطور خیره نگاهش میکردم. صبح شده بود. تازه آن موقع بود که فهمیدم او بهترین است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:9 توسط میثم خدادادی |
|
|
شروع به فکر کردن ، شروع به تحلیل رفتن تدریجی است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 توسط میثم خدادادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ خلاصه ای از برخی اندیشه های منه. از همدلی و درک شما، و از همه مهم تر از خواندن نظرات عمیق شما بسیار خوشحال خواهم شد.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|