تبليغاتX
در جستجوی انسان از دست رفته
انسان شناسان در آخرین یافته های خود به این مطلب پی برده اند که این انسان در زمان گمشده است.

 ما آدم ها موجودات خودخواهی هستیم. نه تنها خودخواهیم، بلکه حسود، قدرت طلب، و مملو از طمع نیز هستیم. به جای اینکه بزرگی رو در درک همدیگه نشون بدیم، مدام سعی می کنیم اون رو در نقد همدیگه به دست بیاریم. و آگاهی هم نداریم که ریشه ها و انگیزه های این نقدها از کجاست.

سهراب عزیز، زندگی فعلا رسم خوشایندی نیست. در این رسم ناخوشایند، بزرگی از خرد کردن و متهم کردن آدم ها با برچسب انتقاد، فریاد زدن دانسته های نسبی و ناچیز و مطلق دانستن آن ها، تعریف شخصیت دیگران در قالب ها و تعاریف ذهنی خودمان و ، . . . به دست می آید.

ای کاش نقدهایمان، پوشاندن کاستی هایمان نباشند.

این درد بزرگی ست، بسیار بزرگ، که صحبت از انسان و رفتار و صداقت و اخلاق و ادبیات و فلسفه و احساسات و اکتشافات درون و تجربیات باشد، اما صرفا، همه ی این حرف ها تنها فریاد آن چیزهایی باشند که وجود ندارند.

درد بزرگی ست که همه ی این سخن ها و حرف ها و جملات قصار، نشانه ی بزرگ بودنی تلقی شود که نیست.

درد بزرگی ست وقتی مسائل و مباحث انسانی دست مایه و ابزاری می شوند برای به دست آوردن بزرگی. بزرگ بودنی که وجود ندارد و برای همین است که برای به دست آوردن آن بزرگی، این همه دست و پا زده می شود.

درد بزرگی ست که از خود نپرسیم، آیا آن چیزی را که می خواهیم نقد کنیم فهمیده ایم؟ اصلا فهمیده ایم واقعا چه چیزی را می خواهیم نقد کنیم؟ واقعا می شود چیزی را که درست نمی دانیم چیست و شناخت کاملی نسبت به آن نداریم نقد کرد؟

و آیا نمی دانیم در این دنیای نسبی، همه ی شناخت های انسان نسبی است و انسان هرگز نمی تواند شناخت کامل و مطلقی درباره ی پدیده ها به دست آورد، و آیا انسان پیچیده ترین موجودیت این هستی نیست؟

و چه راحت یکدیگر را به باد نقد می کشیم، و از خود نمی پرسیم که مگر چقدر نسبت به شخصیت مقابل شناخت داریم؟ آیا درک و شناخت ما آنقدر زیاد است که مجاز به نقد هستیم؟ ، آیا به حدی شخصیت مقابل را درک کرده ایم و فهمیده ایم که حال می توانیم نقدش کنیم؟ یا عمل ما تنها یک فرافکنی ست با برچسب نقد؟ ؟؟؟؟

 ،

آه ، ای صداقت ، حضورت گرما بخش است.

از زندگی ی بدون تو بیزام.

از زندگی مملو از برچسب های روشنفکرانه و متفکرانه بیزارم.

 ،

ای کاش بتوانیم همیشه، درک کردن را بیشتر از نقد کردن بلد باشیم.

ای کاش بتوانیم همیشه، اول درک کنیم، بعد نقد کنیم.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 0:19  توسط میثم خدادادی | 

 بازم باید راه حل پیدا کنم، پیدا می کنم، حتما، آنقدر می جویمش تا یافت شود، مثل همیشه. من پذیرفتم، پذیرفتم که زندگی یعنی یافتن همین راه حل ها، تشخیص وضعیت و یافتن یک راه درست از راه های غلط در آن وضعیت

برای من تکه ی بزرگی از معنای زندگی در صمیمیت نهفته است. زندگی یعنی صمیمیت، یعنی درک صمیمیت، یعنی تولید صمیمیت، یعنی حفظ صمیمیت، یعنی مبارزه برای صمیمیت، مبارزه برای اثبات صمیمیت. وجود این حس از منظر من جنبه ای از تعالی ست. و زندگی من یعنی انتشار این حس، حس زیبای باهم بودن، حس زیبای در کنار هم بودن. زندگی یعنی مبارزه برای زنده نگه داشتن این حس، برای بقایش، بقای آنچه مقدس و زیبا می دانمش.

و زندگی یعنی تلاش، یعنی پشتکار، یعنی گذران، یعنی درد شنیدن و زجر دیدن، یعنی درد کشیدن و زجر کشیدن، یعنی چشیدن، چشیدن دردها، چشیدن حس ها، چشیدن دوستی، چشیدن صمیمیت، خرد شدن، ذره ذره آب شدن، از درون سوختن، غصه خوردن، زندگی یعنی گاهی فراموش کردن زمانی که در آنیم، یعنی فراتر رفتن از این زمان دنیوی تکراری دو دو تا چهارتایی، یعنی خنده ها، خنده های بی مانع و بی چارچوب، یعنی اشک ها و گریه ها، یعنی بغض، و تجربه ی یک احساس، احساس باهم بودن و در کنار هم بودن، و یعنی همه ی اینها، و همه ی اینها یعنی مجموعه ی بزرگی از تضادها، تضاد بین درد و حسی زیبا.

کاری نمی شود کرد، زندگی برای انسان همین است.

و برای رسیدن به «برای هم بودن و یا، بودنی برای هم» باید از این گذرگاه گذر کرد.

و زندگی یعنی آه، آهی که در همان زمان هایی که در اتاقت، تنها،  نشسته ای و با خودت خلوت کرده ای با اشک در می آمیزد، چنان که گویی آهی و اشکی شده ای و دیگر هیچ. آه و اشک برای باروری همین تضادها در تو.

کاری نمی شود کرد.

که تو برای آنان بوده ای، که تو برای پاسداری و حراست از حس ت و اعتقادت، که اصلا حضورت برای آنان، برای تو همان تقدس و زیبایی بزرگ زندگی ات بوده و هست، و البته این را نمی دانی که هدف به دست آوردن تقدس و زیبایی است، و یا در کنار هم بودن و برای هم بودن و همان حس صمیمیت. شاید هدف فقط همین حس باشد. اما آنقدر تجربه ی لذت بخشی است که ناخودآگاه دوست داریم به آن رنگ تقدس بدهیم، که البته شاید چنین هم باشد. از منظر شخص من، وجود این حس هم مقدس است، هم زیبا.

اما درد آه و اشک برای کسی یا کسانی که گمان می برند تو برای خود بوده ای.

سکوت می کنی، در اتاقت، در خلوت ات، در خودت، در فکرت، در درونت، دردت می گیرد، درد دارد، این درد سنگین است، فشارت می دهد،

تو برای خود نبوده ای

با درد و خرد شدن و زجر و آه و اشک نمی شود کاری کرد، هستند، گاهی می آیند، خودشان می آیند، بدون دعوت، نیازی به دعوت ندارند، خودشان صاحبخانه اند.

با اینان نمی شود کاری کرد، می آیند و می روند، اما باز هم باید بجنگی، باید به میدان جنگ بروی، جنگ برای اثبات همانی که مقدس و متعالی می دانی اش. جنگی که هرگز پیروزی مطلق ندارد. اما باید بجنگی، باید حس ات را ادا کنی، باید وظیفه ات را انجام دهی، باید لذت پر دردت را ببری، هر روز زیباتر از روز قبل، می دانی باز هم نیش ات می زنند، اما تو باید کار خودت را بکنی. وظیفه ی تو رساندن است، رساندن آنچه خود به آن رسیده ای، تا روزی دیگران هم برسانند. وظیفه ی تو انتشار نوعی بودن، بودن خود واقعی مان در کنار هم، همان بودنی صمیمانه است. بودنی که هر کس بتواند زندگی و حضوری صادقانه و زیبا را در آن تجربه کند، تجربه ای که می تواند ما را با آنچه هنوز در خود آشنا نشدیم آشنا کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 6:1  توسط میثم خدادادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ خلاصه ای از برخی اندیشه های منه. از همدلی و درک شما، و از همه مهم تر از خواندن نظرات عمیق شما بسیار خوشحال خواهم شد.

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM