<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در جستجوی انسان از دست رفته</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/</link>
<description>انسان شناسان در آخرین یافته های خود به این مطلب پی برده اند که این انسان در زمان گمشده است.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 19:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی شگفت انگیزه</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندگی مجموعه ای از اتفاقات مختلفه، اتفاقاتی که گاهی خیلی غم انگیز جلوه می کنن، و گاهی هم خیلی خوشحال کننده هستن.همه ی اتفاقات زندگی داخل این مجموعه ی بزرگن و این وسط یه جایی جا دارن. اما گاهی پیش میاد که اتفاق شگفت انگیزی می افته، خیلی شگفت انگیز. شاید اتفاقات شگفت انگیزه تو این زندگی خیلی زیاد باشن، اما ذهن ما ظاهرا فقط قادر به درک بعضی از اوناست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این اتفاقات رو من دیدم ، تو هم حتما دیدی ، همه می بینن، حالا یکی بیشتر می بینه، یکی کمتر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما چرا یادمون میره؟ چرا یادمون میره که تو این جهان اتفاق شگفت انگیز هم می افته؟ چرا یادمون میره که ما آدما می تونیم تو زندگی یه نقش شگفت انگیز بازی کنیم؟ نقش شگفت انگیزی که پدیده های شگفت انگیز رو می سازه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی دو ماه بود مریض شده بودم. به یه بیماری خطرناک. من آلوده به ویروس مهلکی شده بودم. تو این یکی دو ماه، این بیماری، شگفت انگیز بودن زندگی رو از من گرفته بود و ذره ذره داشت خردم می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما امشب باز هم اتفاقی افتاد و به من یادآوری شد که زندگی می تونه خیلی شگفت انگیز باشه، و یادآوری شد که این شگفت انگیز بودن خیلی زیاد وجود داره، فقط کافیه بتونیم خوب ببینیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این یکی از تجربه های منه، نه نصیحته، نه قانون. هر کس می تونه نتیجه ی مختص به خودش رو بگیره :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما آدما اگه از خودمون مراقبت نکنیم مبتلا می شیم، به غم، به روزمرگی، به تنبلی و کرختی، به خوب ندیدن، به خاکستری دیدن رنگی ها و به هزارتا کوفت و زهر مار دیگه. و من در حالی باز هم به این بیماری مبتلا شدم که سال هاست می شناسمش و با اون آشنایی دارم و سال ها پیش بارها به اون مبتلا شده بودم و بارها خودم رو از شرش نجات داده بودم. و باز هم یادآوری شد که اگر ذره ای مراقبت کم بشه، ویروس این بیماری وارد موجودیت انسان میشه ، و اولین آسیب این بیماری، عاجز شدن انسان از درک یک زندگی غیر تکراری ست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; خواهش می کنم هر کس مراقب خودش باشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 19:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقد کردن و درک نکردن</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; ما آدم ها موجودات خودخواهی هستیم. نه تنها خودخواهیم، بلکه حسود، قدرت طلب، و مملو از طمع نیز هستیم. به جای اینکه بزرگی رو در درک همدیگه نشون بدیم، مدام سعی می کنیم اون رو در نقد همدیگه به دست بیاریم. و آگاهی هم نداریم که ریشه ها و انگیزه های این نقدها از کجاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سهراب عزیز، زندگی فعلا رسم خوشایندی نیست. در این رسم ناخوشایند، بزرگی از خرد کردن و متهم کردن آدم ها با برچسب انتقاد، فریاد زدن دانسته های نسبی و ناچیز و مطلق دانستن آن ها، تعریف شخصیت دیگران در قالب ها و تعاریف ذهنی خودمان و ، . . . به دست می آید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ای کاش نقدهایمان، پوشاندن کاستی هایمان نباشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این درد بزرگی ست، بسیار بزرگ، که صحبت از انسان و رفتار و صداقت و اخلاق و ادبیات و فلسفه و احساسات و اکتشافات درون و تجربیات باشد، اما صرفا، همه ی این حرف ها تنها فریاد آن چیزهایی باشند که وجود ندارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درد بزرگی ست که همه ی این سخن ها و حرف ها و جملات قصار، نشانه ی بزرگ بودنی تلقی شود که نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درد بزرگی ست وقتی مسائل و مباحث انسانی دست مایه و ابزاری می شوند برای به دست آوردن بزرگی. بزرگ بودنی که وجود ندارد و برای همین است که برای به دست آوردن آن بزرگی، این همه دست و پا زده می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درد بزرگی ست که از خود نپرسیم، آیا آن چیزی را که می خواهیم نقد کنیم فهمیده ایم؟ اصلا فهمیده ایم واقعا چه چیزی را می خواهیم نقد کنیم؟ واقعا می شود چیزی را که درست نمی دانیم چیست و شناخت کاملی نسبت به آن نداریم نقد کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و آیا نمی دانیم در این دنیای نسبی، همه ی شناخت های انسان نسبی است و انسان هرگز نمی تواند شناخت کامل و مطلقی درباره ی پدیده ها به دست آورد، و آیا انسان پیچیده ترین موجودیت این هستی نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و چه راحت یکدیگر را به باد نقد می کشیم، و از خود نمی پرسیم که مگر چقدر نسبت به شخصیت مقابل شناخت داریم؟ آیا درک و شناخت ما آنقدر زیاد است که مجاز به نقد هستیم؟ ، آیا به حدی شخصیت مقابل را درک کرده ایم و فهمیده ایم که حال می توانیم نقدش کنیم؟ یا عمل ما تنها یک فرافکنی ست با برچسب نقد؟ ؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آه ، ای صداقت ، حضورت گرما بخش است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;از زندگی ی بدون تو بیزام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;از زندگی مملو از برچسب های روشنفکرانه و متفکرانه بیزارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ای کاش بتوانیم همیشه، درک کردن را بیشتر از نقد کردن بلد باشیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ای کاش بتوانیم همیشه، اول درک کنیم، بعد نقد کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 20:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه درد دل </title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; بازم باید راه حل پیدا کنم، پیدا می کنم، حتما، آنقدر می جویمش تا یافت شود، مثل همیشه. من پذیرفتم، پذیرفتم که زندگی یعنی یافتن همین راه حل ها، تشخیص وضعیت و یافتن یک راه درست از راه های غلط در آن وضعیت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای من تکه ی بزرگی از معنای زندگی در صمیمیت نهفته است. زندگی یعنی صمیمیت، یعنی درک صمیمیت، یعنی تولید صمیمیت، یعنی حفظ صمیمیت، یعنی مبارزه برای صمیمیت، مبارزه برای اثبات صمیمیت. وجود این حس از منظر من جنبه ای از تعالی ست. و زندگی من یعنی انتشار این حس، حس زیبای باهم بودن، حس زیبای در کنار هم بودن. زندگی یعنی مبارزه برای زنده نگه داشتن این حس، برای بقایش، بقای آنچه مقدس و زیبا می دانمش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و زندگی یعنی تلاش، یعنی پشتکار، یعنی گذران، یعنی درد شنیدن و زجر دیدن، یعنی درد کشیدن و زجر کشیدن، یعنی چشیدن، چشیدن دردها، چشیدن حس ها، چشیدن دوستی، چشیدن صمیمیت، خرد شدن، ذره ذره آب شدن، از درون سوختن، غصه خوردن، زندگی یعنی گاهی فراموش کردن زمانی که در آنیم، یعنی فراتر رفتن از این زمان دنیوی تکراری دو دو تا چهارتایی، یعنی خنده ها، خنده های بی مانع و بی چارچوب، یعنی اشک ها و گریه ها، یعنی بغض، و تجربه ی یک احساس، احساس باهم بودن و در کنار هم بودن، و یعنی همه ی اینها، و همه ی اینها یعنی مجموعه ی بزرگی از تضادها، تضاد بین درد و حسی زیبا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;کاری نمی شود کرد، زندگی برای انسان همین است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و برای رسیدن به «برای هم بودن و یا، بودنی برای هم» باید از این گذرگاه گذر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و زندگی یعنی آه، آهی که در همان زمان هایی که در اتاقت، تنها،  نشسته ای و با خودت خلوت کرده ای با اشک در می آمیزد، چنان که گویی آهی و اشکی شده ای و دیگر هیچ. آه و اشک برای باروری همین تضادها در تو. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;کاری نمی شود کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که تو برای آنان بوده ای، که تو برای پاسداری و حراست از حس ت و اعتقادت، که اصلا حضورت برای آنان، برای تو همان تقدس و زیبایی بزرگ زندگی ات بوده و هست، و البته این را نمی دانی که هدف به دست آوردن تقدس و زیبایی است، و یا در کنار هم بودن و برای هم بودن و همان حس صمیمیت. شاید هدف فقط همین حس باشد. اما آنقدر تجربه ی لذت بخشی است که ناخودآگاه دوست داریم به آن رنگ تقدس بدهیم، که البته شاید چنین هم باشد. از منظر شخص من، وجود این حس هم مقدس است، هم زیبا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما درد آه و اشک برای کسی یا کسانی که گمان می برند تو برای خود بوده ای.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوت می کنی، در اتاقت، در خلوت ات، در خودت، در فکرت، در درونت، دردت می گیرد، درد دارد، این درد سنگین است، فشارت می دهد، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تو برای خود نبوده ای&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با درد و خرد شدن و زجر و آه و اشک نمی شود کاری کرد، هستند، گاهی می آیند، خودشان می آیند، بدون دعوت، نیازی به دعوت ندارند، خودشان صاحبخانه اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با اینان نمی شود کاری کرد، می آیند و می روند، اما باز هم باید بجنگی، باید به میدان جنگ بروی، جنگ برای اثبات همانی که مقدس و متعالی می دانی اش. جنگی که هرگز پیروزی مطلق ندارد. اما باید بجنگی، باید حس ات را ادا کنی، باید وظیفه ات را انجام دهی، باید لذت پر دردت را ببری، هر روز زیباتر از روز قبل، می دانی باز هم نیش ات می زنند، اما تو باید کار خودت را بکنی. وظیفه ی تو رساندن است، رساندن آنچه خود به آن رسیده ای، تا روزی دیگران هم برسانند. وظیفه ی تو انتشار نوعی بودن، بودن خود واقعی مان در کنار هم، همان بودنی صمیمانه است. بودنی که هر کس بتواند زندگی و حضوری صادقانه و زیبا را در آن تجربه کند، تجربه ای که می تواند ما را با آنچه هنوز در خود آشنا نشدیم آشنا کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 02:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرگز چنین غمگین نبوده ام . . .</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ای کاش همه ی اینا دروغ باشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم طاقت میارم یا نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تموم اون زمانایی که داشتم به آگاهیم اضافه می کردم ، حالیم نبود دارم چه کار می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا فهمیدم، حالا فهمیدم چه غلطی می کردم. حالا فهمیدم که تو تموم اون لحظه ها داشتم تیشه به ریشه ی شادی هام می زدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه غم برام مونده به اندازه ی همه ی هستی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه تنهایی بی سابقه، هیچکی نمی تونه درک کنه، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش همه ی اینا دروغ باشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه تنهایی بزرگ که البته کمترین و کوچیکترین ثمره ی این دانستنه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون چیزایی رو که نباید می فهمیدم فهمیدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش مسئله ی به این غم انگیزی، انقدر غم انگیز نباشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش تنهایی به این بی انتهایی، انقدر بی انتها نباشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش نتیجه ی به این درستی ، انقدر درست نباشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش غم به این بزرگی، انقدر بزرگ نباشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای کاش جهانبینی به این محکمی ، انقدر محکم نباشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا با غم به این بزرگی چه کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;. . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرگز چنین غمگین نبوده ام . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;هرگز چنین غمگین نبوده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 00:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرگز ناپاک نزیسته ام</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این قضاوت ها از نزدیکترین ها و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این  شکستن ها و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این غم ها و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این سختی ها و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تنها شدن ها و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این اشک ها و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این . . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که چیزی نیستن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ناپاک نزیسته ام هرگز ،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه صادقانه ، آدم ها رو دوست داشتم، &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;همچنان صادقانه دوستشان خواهم داشت&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در عمق صمیمیت ها و دوستی ها لذت زیبایی نهفته ست، &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;آن را به هیچ چیز نخواهم فروخت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 22:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه ای برای آقای سعید باقرزاده - سبلان</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقای باقرزاده، به عهده ی خودم دونستم چندتا نکته رو بهتون بگم. شما در مورد نوع نگرش و نتیجه گیری تون نسبت به این مسائل صاحب اختیار هستید و می تونید هر طور دوست داشته باشید فکر ، نتیجه گیری و عمل کنید. اینجا هم به مانند بقیه ی زندگی، شما خود مسئول نگرش، فکر، نتیجه گیری، تصمیم گیری و اعمال تون هستید. در صحبتی که چند هفته ی گذشته با شما انجام شد، از هدف های حضورم در مجموعه شما گفتم. نمی خواهم بگویم دروغ گفتم، اما دلایل بیشتری وجود داشت. من همیشه در جستجوی تجربه ی جدید هستم، اما هدف از حضور من در مجموعه شما رازگشایی از یک معما بود، معمایی که مدت ها مشغولم کرده بود. این معما را می شود به صورت یک معادله به این صورت کلی طرح نمود: آقای باقرزاده که به این شدت داره زحمت می کشه - و بعضی های دیگه هم در این مجموعه زحمت زیادی می کشن - ، چرا بعد از گذشت چند سال -به گفته ی خودش 12 سال- هنوز کوچکترین موفقیتی کسب نشده؟ و نکته ی غیرطبیعی دیگری هم در میان بود: چرا به این شدت برای این آقا اتفاقات بد می افته؟ تعدد این اتفاقات به طرز شدیدا عجیبی غیر طبیعی بود. در مسیر حرکتم به سمت فهم بیشتر مکانیزم هستی، تصمیم گرفتم وارد مجموعه بشم تا با یافتن علت ها، معادله رو حل و ابهام رو نابود کنم. این معادله بی شک داده های دیگری هم داشت که آنها را نمی دانستم و به خاطر نداستن همین ها بود که دلایل نرسیدن شما به موفقیت، و همچنین اتفاقات ناخوشایند زندگی تون رو نمی فهمیدم. خوشبختانه در هفته ششم، رازگشایی از مسئله واضح، و نتیجه برایم به قطعیت نزدیک شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دقایقی بعد از مشاجره ی آخرین روز حضورم در مجموعه، از روی عصبانیت می خواستم بعد از ظهر همان روز در حضور همه ی افراد مجموعه، با گفتن ریز ریز مشاهداتم، روشن کردن مسیر جاری، و همچنین روشن کردن پارادکس های شخصیت شما، تکلیف مجموعه رو همراه با شما روشن کنم که البته بعد از چند ثانیه به اشتباه بودن خواست از روی عصبانیت خود پی بردم. از یک طرف مجموعه محل کار آدم هایی بود که به اونجا امید داشتن، از طرف دیگه شما رو که اصلا در نظر نگیریم، تا الآن، آدم های زیادی برای اون مجموعه زحمات زیادی کشیدند و از طرف دیگه دلم براتون سوخت. شما به کمک، نیاز بیشتری دارید تا به جنگ. با روند فعلی زندگی تون و فاسد بودن استراتژی زندگی تون، شما محکوم به شکست و ذره ذره در حال انهدام هستید. برخی از پرسنل مجموعه شما، انسان های زحمت کش و پاکی هستند که متأسفانه به دلیل حضورشون در کنار شما، آنها نیز هرگز به هیچگونه موفقیتی نخواهند رسید، و شاید از اثرات حضور همان هاست که شما هنوز به طور کامل نابود نشده اید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم تا کنون با واژه ی فرافکنی بر خورد کرده اید یا نه. این واژه رو براتون تعریف می کنم: فرافکنی یعنی پرتاب کردن و نسبت دادن بدی های درون بر روی دیگری. شما تا کنون به وفور از این کارکرد روانی استفاده کرده اید، بدون آنکه بدانید: وجدان شما برای منزه ساختن روان، مدام در حال خارج کردن و نسبت دادن بدی ها به دیگران است. از آنجا که شما در بیان قدرتمند هستید، وجدان شما توانسته است از طریق ابزار بیان به آسانی به ذهن و آگاهی شما القا کند که واقعا دیگری ست که مشکل دارد نه خود شما. نقابی که برای خود ساخته اید، قدرتمند است، آنقدر که خود شما هم باور کرده اید شخصیت اصلی شما واقعا نقاب شماست. اما نقاب شما، همان که همه می شناسند یک چیز است و واقعیت درونی شما چیز دیگری است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دلیل اصلی وضعیت شما و مجموعه تون، به هیچ عنوان و در هیچ زمانی دیگران نبوده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دلیل اصلی وضعیت شما و مجموعه تون، خود شما یعنی شخص باقرزاده بوده و هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خائن اصلی به شما و مجموعه ی شما، نه دزدان و نه شاکیان، و نه هیچ کس دیگری نبوده است، خائن، خود شما بوده اید. شمایی که انرژی ها و زحمات پرسنل تون رو به انواع مختلف هدر دادید و این انرژی ها رو جای دیگری غیر از جایی که باید خرج بشه خرج کردید. شمایی که با ساخت انواع حاشیه ها در کار، مدام مانع تراشی کردید و پی در پی حرکت مجموعه رو از مسیر اصلی خودش خارج کردید. شمایی که با نداشتن تخصص مدیریتی نتونستید مجموعه رو از مسیر سالم حرکت بدید و مدام توی مجموعه خرابکاری کردید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر کسی می دانست پرتاب گوشی تلفن در کجای علم مدیریت آمده، لطفا به من هم بگوید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر کسی می دانست مدیری که دائما مخزنی از استرس و ناراحتی و کلافگی و عصبانیت است، چگونه خواهد توانست مدیریت کند لطفا به من هم بگوید. قطعا از کسی جواب سوال ها را دهد تشکر خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجموعه ای که مدیرش در طول ساعات روز ناگهان برای مدتی غیب شود، مجموعه ای که پرسنل اش به دلیل عصبانیت مدیر جرأت نکند سوال اش را بپرسد، مجموعه ای که دست پرسنل اش به دلیل عصبانیت مدیر و استرس حاصل شده بلرزد، و مجموعه ای که مدیرش ادعای 12 سال تجربه را دارد، اما هنوز توانایی انجام ساده ترین کارها را ندارد چگونه خواهد توانست موفق شود؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وضعیت فعلی مجموعه، وضعیتی متناسب با آگاهی ها و توانایی های مدیرش است. طبیعی است که چنین مدیری برای تبرئه ی خود مدام به دنبال شخصی می گردد که ضعف ها و کمبودها را به گردنش بیندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی شود گفت متأسفانه، چون این یک مکانیزم طبیعی است. شما با روند فعلی تفکر و استراتژی زندگی تون هرگز در زندگی صعودی نخواهید داشت. موفقیت شما نه با تغییر پرسنل که با تغییر خودتون به دست خواهد آمد. زندگی بیرونی شما تنها تصویری از زندگی درونی شماست: نا منظم، مملو از تضاد، مملو از هرج و مرج، بدون هدف، یا به عبارتی مملو از هدف های متضاد، بدون اخلاق.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سخن بسیار است، کلام کوتاه کنم، با حل معمای فوق و رفع از ابهام موجود، پروژه ی حضورم در مجموعه به پایان رسید. این پروژه برای من موفقیت آمیز بود، به دلیل اینکه مرا به اهداف از پیش تعیین شده رساند. برای شما تغییر مسیر در زندگی و برای تمامی پرسنل مجموعه دوری از شما رو آرزومندم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;میثم خدادادی              &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 May 2009 22:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهش دوستانه نبود</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناگهان نگاهم به نگاهش خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/b844yh.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خیره نگاهم می کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;من نیز به او نگاه می کردم ،  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چند ثانیه ای گذشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نگاهش دوستانه نبود ،&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;. . .&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;من هم رهایش کردم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Mar 2009 00:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هویت گمشده</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر هویت اصیل خود را در درون خویش و در پیشگاه خود بیابیم ، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دیگر نیازی به اثبات مکرر وجود آن نزد دیگران نخواهیم داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در غیر این صورت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجبور خواهیم شد در هر جایی به دنبال بزرگی و هویت گمشده ی خود بگردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Dec 2008 22:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر آنچه را برای خود می پسندی . . .</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی جالبه ، این دو تا جمله ی بالا رو می گم. چند روزه که شدیدا درگیرشونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یه قانون عمومیه که هیچ آسیبی به فردیت نمی زنه ، &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یعنی این قانون عمومی هیچ تضادی با فردیت نداره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 23:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی واقعا بده ؟ یا ما تصور می کنیم که بده؟</title>
<link>http://osyaneney.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی اوقات تو ذهن آدم یه نگرانی یا یه دغدغه ، یا یه اضطراب ، یا هر چیز دیگه ای زندگی رو برا آدم زهر می کنه.  وجود این نگرانی یا هر چیز دیگه ای که اسمشو بزاریم تو ذهن ما کاملا قطعیه  ، یعنی ، یه چیزی هست که ما نگران شدیم ، یه چیزی هست که باعث سر درد یا شایدم معده درد ما شده ُ، بالاخره یه عامل ذهنی و روانی وجود داره. حتی اگه اسمشو بزاریم توهم ، باز وجودشو نمی تونیم ببریم زیر سوال ، چون وجود داره ، یعنی تو ذهن ما وجود داره. به هر حال نگرشی وجود داره که باعث این عکس العمل ذهنی ما شده.  اما . . .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا شده از خودمون بپرسیم ، این نگرانی یا هر چیز دیگه ای، که وجود داره و وجودش هم تو ذهن ما کاملا قطعی و واقعیه ، تو دنیای خارج از ذهن ما هم وجود داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 22:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=osyaneney&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>osyaneney</dc:creator>
<guid>http://osyaneney.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
